|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
امشب به بیراهه ها سفر خواهم کرد
و در دوردست
صدای پای گله سگها را می شنوم
که میان غوغای سکوت
گم خواهد شد
من تو را به همگان ترجیح می دهم
و تو همگان را به من
دریغ که میدانم
قلب و ذهن همگان
از دروغ سرشار است
و تو نیز میدانی
که راست می گویم
حال آنکه
پلیدی دروغ دیگران را
ز عصمت سخنانم
دوست تر می داری
چه ابا ست از تو کنون
ای منکر حقیقت
در ورای ترس و جنون
ز گریز به عشق و راستی؟
آن زمانی که قلوب همگان
از دروغ و وحشت پر شده است
خلوتم را دوست تر می دارم
از کنارهم بودنهای سگان
امشب
در میان سکوت بیراهه
غم با من نجوا می کند
با من می گرید
و سرانجام آرام می گیرد
م.ح