|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
زین جور چو بیمرد آدمی جای شگفت نیست
گویاست
چشم بیداری خویشتن بگشا
روی ظلمی بیشین
وقت خاموشی نیست
پاره کن در آسمان
بیشمارانی ز بغض دیرین
موعد آن است حال
ابر های کهنگی را به فریاد رهایی بدریم
و بباریم
تا که زنگار بشوییم
ز سیمای خزان
وبشارت ها را جار زنیم:
"سبزی و نور بهار نزدیک است
اندکی بیش نباشد مکر شب ها پایدار"
خانه من چو بسوخت
نور آن مامن و روشنگر راه
زنگ ناقوس بهر خواب و بیدار
باز آ از سفر دور به نرم بستر خواب
تا که بینی روی سنگفرش خیابان ، پاره های مهتاب
یا گذر کن بر سر کوی و دیار
باز بین در تب و تاب
خون حق خواهان را
اشک هم کیشان را
نقش بیداد قرون
و کنون پیکره شامگه ویران را
سرسرای ضحاک
غرق غوغای دلیران وطن
علم کاوه دوران ، به زمین باز منه
تا که تصویر ز آزادی و نور
حک کنیم بر تن خاک
پیش از آنکه ناچار
چاره گردیم
بهر اهریمن و دوش سفاک
م.ح