تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه -
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

 

زین جور چو بیمرد آدمی جای شگفت نیست

گویاست

 چشم بیداری خویشتن بگشا

روی ظلمی بیشین

وقت خاموشی نیست

پاره کن در آسمان

بیشمارانی ز بغض دیرین

موعد آن است حال 

ابر های کهنگی را به فریاد رهایی بدریم

و بباریم

تا که زنگار بشوییم

           ز  سیمای خزان 

 وبشارت ها را جار زنیم:

       "سبزی و نور بهار نزدیک است

اندکی بیش نباشد مکر شب ها پایدار"

خانه من چو بسوخت

نور آن مامن و روشنگر راه

زنگ ناقوس بهر خواب و  بیدار

 

باز آ از سفر دور به نرم بستر خواب

تا که بینی روی سنگفرش خیابان ، پاره های مهتاب

یا گذر کن بر سر کوی و دیار

باز بین در تب و تاب

خون حق خواهان را

اشک هم کیشان را

نقش بیداد قرون

و کنون پیکره شامگه ویران را

سرسرای ضحاک

غرق غوغای دلیران وطن

علم  کاوه  دوران ،  به زمین باز منه

تا که تصویر ز آزادی و نور  

حک کنیم بر تن خاک

پیش از آنکه ناچار

چاره گردیم

         بهر اهریمن و دوش سفاک

 

 م.ح

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 2:47  توسط متین  |