|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
بارورم نیست تو را در این حال
تو همان طفل نمای دیروز
و خود نمای امروز
ظاهرت
دلفریبنده نقابی ز پریان خیال
و پلیدانه تر از دیو سیاه هفت خوان
سیرتت مرده و جولنگه باد
یا که سرخ گون سیبی
از درونش طعمه کرم شکمباره ای از عهد فساد
من که دیدم رویت
آن زمانی که هنوز
گرگ و میشی از صبح
می درخشید شبنمی را زیر تردید نگاه
آری من چهره پتیاره و ساحرصفتت را دیدم
و ز دل خندیدم
و در این حیرانی
دم به دم ، از همه آدمیان پرسیدم
که چگونه
به کدام روز تو این دام نشاندی در چشم
شاید او ورد نهان کرده به پستوی شرارت هایت
یا که معجون غنی از نم صبح
خون انسان و نفس های حیات
ذره ای اشک زلال مهتاب
دم فریاد و بریده آهی ،
دامی از مرگ و نقلای نجات
همه را
در مالی خولیایی رخ خویش مالیدی
اشک مهتاب دیدی
روزنه های حیات آدمی پوسیدی
و به خود بالیدی
یا که شاید
سر پرنیان رویا ها را
ملک نور و بهار
زیر چنگال خزان دزدیدی
و به گرد میدان
خوش ز تاراج زمان رقصیدی
باورم نیست تو را در این حال
روی بیمارصفت و مغرورت
و چنین رنگ و ریا
همه دسترنج چپاولگریت
ورد دوران ، طوق جادوگریت
غارت شوق ؛
آرزوی طفلکانی از پیش
شاید آن روزکه ستاند ز دستانت باز
شه اندوه زده از غم معشوقه خویش
خشم و طوفان بلا
و هوار نوبهاری برپا
یا در آشوب
لابه لای گه و بیگاه هیاهویی که
همه عالم
همه چشمان خمار
در گریز روشنی و شب تار
به طلسم و جادوان بر بستی
هیچ نمی دانستی
و ز شرمگین وجودت نمی پرسیدی
مردی در خاطره صبح
گذران گرگ و میشی
ره ز شب گم کرده
عمر را در بر تقریر سگان سر کرده
دیده از خواب تهی
آشنا ی مکر دیوان و چنین تشویشی
روی ساحرگون ات
تا غروب سحر و صبحدم از برکرده
م.ح