|
ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین / کاین دم و دود سینه ام بار دل است بر زبان
|
همگنان خفته و شب
رو تباهی و فریب
و زمین بس خفه و بیمار است
آسمان
دم کرده و بی ابر و تهی
در گوشه ای از نقش و نگارهای قیرگونه آن
ماه،
آن درویش شب گرد و ملول
چوبدستی کهنه
تکیه گاهش بر دست
سر به زیر و چشم بر
ناکجایی دوخته
غم پنهانی او
در میان دیده
همچنان لبریز است و صبور
کوله باریست
ز فانوس های نیم سوز و شکسته بر پشت
خسته از آنچه ز هست و نیستش
درپس پوسیده ردای مشکین فامش کز کرده
همگنان خفته و شب چیره به شهر
واژه ها
همه آماسند و ماسیده
مهر و مومیست
بر گوش و دهان و دیدگان دگران
و چهره هاشان نهفته
درپس صورتکی پارینه
صورتکها
گه نموری و گاهی خندان
در هراسند و گذار
غوغاییست
از نیاز و عقدکگان بی پاسخ
آشکارا و خموش
همچون عطشی
بر لب گم گشته موج سرگردانی
غریق و محروم !
در چشمش
می درخشد برق آب و
زخم چرکین عطش در سینه
همگنان خفته و مرغ کوکوخوانی
بر فراز درخت کهنسال پشت سرا ،
نغمه هایش تکرار می کرد:
که کو، کو، کو، کو...
به دنبال چه می گردی ، کو؟
واژه آماس است و ماسیده
وغم نان ،
غمیست دیرینه...
م.ح