تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه -
ای که طبیب خسته ای روی زبان من ببین / کاین دم و دود سینه ام بار دل است بر زبان

 

همگنان خفته و شب

                   رو تباهی و فریب

 و زمین بس خفه و بیمار است

 آسمان

دم کرده و بی ابر و تهی

در گوشه ای از نقش و نگارهای  قیرگونه آن

ماه،

آن درویش شب گرد و ملول

چوبدستی کهنه

 تکیه گاهش بر دست

سر به زیر و چشم بر

           ناکجایی دوخته

غم پنهانی او

          در میان دیده

همچنان لبریز است و صبور

کوله باریست

       ز فانوس های نیم سوز و شکسته بر پشت

خسته از آنچه ز هست و نیستش

درپس پوسیده  ردای  مشکین فامش کز کرده 

 


همگنان خفته و شب چیره به شهر

واژه ها

همه آماسند و ماسیده

مهر و مومیست

  بر  گوش  و دهان و دیدگان دگران

و چهره هاشان  نهفته

    درپس  صورتکی پارینه

 

صورتکها

      گه نموری  و گاهی  خندان

در هراسند و گذار

غوغاییست

از نیاز و عقدکگان بی پاسخ
آشکارا و خموش

همچون عطشی

           بر لب گم گشته موج سرگردانی

غریق و محروم !

در چشمش

می درخشد برق آب و

          زخم چرکین عطش در سینه  

 


همگنان خفته و مرغ کوکوخوانی

بر فراز درخت کهنسال پشت سرا ،

نغمه هایش تکرار می کرد:

که کو، کو، کو، کو...
به دنبال چه می گردی ، کو؟

واژه آماس است و ماسیده

وغم نان ،

        غمیست دیرینه...

 

 

 

 

 

م.ح

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 23:22  توسط متین  |