تاریک است. همه جا تاریک است. چشم باز می کنی و می بینی نه بهتر است بگویم نمی بینی هیچ نمی بینی انگار در وسط بیابانی از سرزمین ناکجاآباد بی اراده رها شده ای . بیابانی که سر تاسر آسمانش را ابر بزرگ سیاهی پوشانده. در افق دیدت نور ضعیفی آشکار می شود. به سویش می دوی. هر چه نزدیکتر می شوی بیشتر به اشتباه خود پی می بری. نه انگار سراب دیده ای!دوباره نقطه نورانی از دور چشمانت را آزار می دهد باز به سویش می دوی.ولی گویی دوباره فریب خورده ای . باز و باز هم می دوی . مثل دیوانه ها به این سو و آن سو ... پاهایت آبله شده و دیگر نای راه رفتن نداری . انگار همه عالم دست به یکی کرده اند که تو را آزار دهند ، شکنجه کنند و از تو دیوانه ای بسازند . به چه جرمی ؟ در انبوه سوالهایی بی جواب مستاصل شده ای.اینگونه تقاص پس دادن برای چه گناهی؟ این سرنوشت که هیچ گاه انتظارش را نداشتی برای چه؟... مثل طفلی که مادر را گم کرده و دیگر امیدی به یافتنش ندارد. به گوشه ای می نشینی سرت را در میان زانوانت فرو می بری و بلند بلند می گریی . آخر دیگر کاری از دستت بر نمی آید. ناگهان در این میان انگار فکری به ذهنت خطور می کند که صدای شیونت به قهقه های دیوانه وار مبدل می شود. دست در جیبت می کنی و قلم و کاغذی را در می آوری و با خط درشت بر روی آن چیزی حک می کنی: اینک! چشمی بی دریغ که فانوس ِ اشک اش شور بختی ی ِ مردی را که تنها بودم و تاریک لبخند میزد. آنک من ام که سرگردانی های ام را همه تا بدین قله ی ِ جل جتا پیموده ام آنک من ام میخ صلیب از کف دستان به دندام برکنده. آنک من ام پا بر صلیب باژگون نهاده با قامتی به بلندی ی ِ فریاد. در سزمین حسرت معجزه ئی فرود آمد [ واین خود دیگر گونه معجزه یی بود.] فریاد کردم: «-ای مسافر! با من از آن زنجیریان ِ بخت که چنان سهم ناک دوست میداشتم، این مایه ستیزه چرا رفت؟ با ایشان چه می بایدم کرد؟» «-بر ایشان مگیر!» چنین گفت و چنین کردم. لایه ی ِ تیره فرو نشست آبگیر کدر صافی شد و سنگ ریزه های ِزمزمه در ژرفای ِزلال درخشید دندانهای خشم به لبخندی زیبا شد رنج دیرینه همه کینه های اش را خندید پای آبله در چمن زاران ِ آفتاب فرود آمدم بی آنکه از شب نا آشتی داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم. نه! هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوهای دهلیزش به امید دریچه ئی دل بسته بودم. شکوهی در جان ام تنوره میکشد گوئی از پاک ترین هوای کوهستانی لبالب قدحی در کشیده ام. در فرصت ِ میان ِ ستاره ها شلنگ انداز رقصی می کنم ـ دیوانه به تماشای ِ من بیا !