|
باز آی که تا به خود نیازم بینی...
|
عصر یک روز پاییزی بود
آفتاب ، نیمه های آسمان
همچو تلخ خندی ز قاب خورشید
بر سر خاک نومیدی من می خندید
رنگ ابر ها دودی
ناگهان از دوردست
نقش رنگین تو آمد در چشم
لحظه ای دیگر شد
خنده ها بر لب خورشید جوشید
دیدگانم مبهوت
برق سیمای تو را می پویید
لحظه ای شد که غم روزگاران
زیر آماج نگاهت همگی آخر شد
و دمی حس کردم
رهگذاری در دور
روشنایی در بلندای افق های سترگ
ناشناسی نزدیک
کان غریب چهره او ، آشناتر
از همه صورتکان تاریک
لحظه ای آمد ، دل
بی امان
بر در و دیواره سینه کوبید
سینه از درد به خویشتن پیچید
و دگر هیچ نفهمیدیم ما
که چه شد آن همه عشق و امید
سالها آمد و رفت
و من اکنون حیران
در خماری آن جرعه صبوحی ز نگاه
دیدگان دوخته به راه
هم چنان سحر دو چشمان تو است
که مرور می شود هر روز و شبم در خاطر
یاد من نیست اما
که چه رفت در آن روز
و چه ماندست از آن عشق حقیقی و چه زود
همه این رویا
ناگهان تلخی یک خواب نمود
خاطرم هست تنها
عصر یک روز پاییزی بود....
م.ح
پرنده
هوس دارد پریدن را
از آشیانه
و از بستر
و از آغوش نرم و کوچک مادر
بریدن را
پرنده
در سرش رویای یک پرواز
و آزادی
ز بند کودکی هایش
و انتظار کشیدن ها
و لقمه از دهان آن دگر کس ها بلعیدن
پرنده
در خیال شوق یک آغاز
هوس دارد کنون
از درون دوزخ دیرینه ، باز پرواز
به سوی سرزمینی دور از اینجا
هر کجا ، هر ناکجا باشد
پرنده بی خبر از آتش و آهن
درون آن بلند امید کودک وار خویش مغروق
ندید در دور ، نشان دود
که آتش بود و آتش بود
تمام جنگل و دشت و بیابان
میان شعله های اهرمن پنهان
و یا شاید
که هیچ جز شعله های خشم ٬
غبار و دود
نبود اندر جهان از ابتدا ، آغاز
نگفتندش کجا باید فرود آید
همه راه زمین و آسمان مسدود
دلش خونین
و جانش خسته از این خاک بی آواز
چه گوید با که گوید راز؟
پرنده در هوای کوچ
ولی در سایه بی مهر شامی شوم
میان التهاب شعله ها ،
نومید
سوخته پر
هزاران ساز و آواز مگو
آماس بر سینه
خفه ،
اندر هوای بسته شب های کور ، مسموم
و در سر
آن خیال پاک دیرینه...
" کجا باید فرود آید؟
پریشان مرغک معصوم "
م.ح
می روی آرام و پنهان
از کنار دیده گریان
رفتنی بودیم دانم
لیک نی اینگونه آسان
می درخشد خنده هایت
یاد در ذهنم پریشان
بی تو اما قصه دوش
چون درخت خشک و بی جان
آه افسوس ، رفتگان را
وان شکوه عشق ویران
حال گذاریم بی سرانجام
در تکرر های جاودان
دیر شد باز آه ، چقدر زود
جمله ای مانده ز دوران
بر زبان ناورده حرفی
غرش رعد ، راز باران
کوچ در تقدیر شعرم
گویی بر ماست مهر پایان
گرچه رقصان در سکوتم
خوش ترانه های دیوان
م.ح