تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
باز آی که تا به خود نیازم بینی...

 

کولی ای همدم تیر های فزون

بنوازم سازی

هم نوای همه بی پروایی

روشنم کن باری

 

کولی ای خانه خرابتر ز دلم

هم صدا ، ساز کن این خاطره را

کوک کن ، کهنه چگوری خروش

تا دگر یاد نبرم فاصله را

ز تقلا گر پیش  باز چه ماند

جز ز نای تردید ،

                هول فریب

نعش امید بر بلندای هو هوی نهیب

تو ز تاریخ بازگر

تا سرانجام بگویم این حال

انتظار بود چه آریم از شب

حاصل از سایش این ثانیه ها

              توده ای  بر تن فرسوده  سال

حال من چون تو همان صورت دوش

از ورای تلخی و شوق گریز

و ستوه از ستم شام خموش

آشنای خانهْ ویرانگر و خلوتگه خواب

آن خزان دیر آیین ٬ به خزه خلعت پوش

 

کولیا ؛ باز بزن نغمه به ساز

که حکایت هم چنان در آغاز

 

و بریدند صدای مرغکان را در گوش

روبهان فربه تر از همه عمر در پیش

و هنوز بانگ  خر و آوای غراب است

                          پیرامن آبادی و شهر

کوی و برزن همه مغبون ز افسانه ای از آزادی

اثر از دست تلاش

نقش زخم بردگی بهر حیات

خون و اشک آدمی ، شوق نجات

همه در تاب و تب وسوسه و جهل و دروغ گشت نهان

 

کولیا

کوک کن ساز

     که دم تند زبانت به وجود آمیخته

 گرد خاکستر شوق

      که از آن شعله بی رحم دغل بر جای است

حالیا باز بگویم دردی

که ز اعماق ستم می خواند:

« وطن تو چنگ  بد خواهش اسیره

  همه دشتاشو  بی پروا می گیره

  شکوهش رفته بر باد

  میون دام صیاد

  عزیزونم کسی نیست در کنارم

  بسه زخم زوبونا

  کجایید پهلوونا

  کمک کن کم شه این درد

  خدای آسمونا...»

 

بنوازم کولی

که دلم چون دل تو می خواند

اشک ها گر چه به بغض پنهان است

لیک درد من وتو

درد دیروز ، درد امروز و یا فردا نیست

درد بی مهری آسمان و زمین است به ما

که به رعشگان چگوری تو می آوازد

و حرام می کند این خواب دراز بر دیده

همدمم شو کولی

یاری ام کن بنوازیم زخمه ها را زین پس

هم نوای نغمه ای دیرینه

که بخروشد روز و شب هنگامان

در ستیز با آتش و داغ تموز

یا به گرد زمهریز خاطر

                 این نوای  پرسوز:

    «به یاد من ، همه درد

     که جا مونده از این عمر و شب سرد

     کنار این همه زخم

     ندارم تاب موندن بی تو یارم

    عزیزونم کسی نیست در کنارم   

    نشو دیگه تو خارم     

    همه آبادی ام ویرون ظلمه

     جووناش کشته تو تاخت سواران

     بسه زخم زبونا

     کجایید پهلوونا

     کمک کن کم شه این درد

     خدای آسمونا...»

 

 

کولیا ،  باز بزن نغمه به ساز

که حکایت هم چنان در آغاز...

 

 

 

 

 

م.ح

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 2:16  توسط متین  | 

 

امشب به بیراهه ها سفر خواهم کرد

و در دوردست

صدای پای گله سگها  را می شنوم

که میان غوغای سکوت

گم  خواهد شد

من تو را به همگان ترجیح می دهم

و تو همگان را به من

دریغ که میدانم

قلب و ذهن همگان

از دروغ سرشار است

و تو نیز میدانی

که راست می گویم

حال آنکه

پلیدی دروغ دیگران را

ز عصمت سخنانم

دوست تر می داری

چه ابا ست از تو کنون

ای منکر حقیقت

در ورای  ترس و جنون

ز گریز به عشق و راستی؟

آن زمانی که قلوب همگان

از دروغ و وحشت پر شده است

خلوتم را دوست تر می دارم

از کنارهم بودنهای سگان

 

امشب

در میان سکوت بیراهه

غم  با من نجوا می کند

با من می گرید

و سرانجام آرام می گیرد

 

 

م.ح

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:30  توسط متین  | 

 

زین جور چو بیمرد آدمی جای شگفت نیست

گویاست

 چشم بیداری خویشتن بگشا

روی ظلمی بیشین

وقت خاموشی نیست

پاره کن در آسمان

بیشمارانی ز بغض دیرین

موعد آن است حال 

ابر های کهنگی را به فریاد رهایی بدریم

و بباریم

تا که زنگار بشوییم

           ز  سیمای خزان 

 وبشارت ها را جار زنیم:

       "سبزی و نور بهار نزدیک است

اندکی بیش نباشد مکر شب ها پایدار"

خانه من چو بسوخت

نور آن مامن و روشنگر راه

زنگ ناقوس بهر خواب و  بیدار

 

باز آ از سفر دور به نرم بستر خواب

تا که بینی روی سنگفرش خیابان ، پاره های مهتاب

یا گذر کن بر سر کوی و دیار

باز بین در تب و تاب

خون حق خواهان را

اشک هم کیشان را

نقش بیداد قرون

و کنون پیکره شامگه ویران را

سرسرای ضحاک

غرق غوغای دلیران وطن

علم  کاوه  دوران ،  به زمین باز منه

تا که تصویر ز آزادی و نور  

حک کنیم بر تن خاک

پیش از آنکه ناچار

چاره گردیم

         بهر اهریمن و دوش سفاک

 

 م.ح

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 2:47  توسط متین  |