تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

 

صدایی در پس شب ها

همی پی در پی آید در میان جان

صدای بانگی مبهم جار می زد

              از ورای تیرگی ها بی امان هر دم

به گرد او      

غرابان ، سحر و جادو وان

خروشش بی امان در گوش

چو آواز سگی ولگرد و خود شیفته

از این غوغای مبهم پوش

نمی دانم که کیست این ناشناس وحشت آفرین در دل

که می آید به بیگانه

و یا شاید

     میان عقل و دین و انسانهاست دیوانه

مرا آیا بود راه نجاتی حال از چنگش

سرایم هست در آستان هجوم ناگزیر او

بود راهی

که این رو به زوال خانه

گریزد دیگر از تاراج این بیمار

همه جانم

همه آمال و ایمانم

وطن ، رویای ویرانم

به زیر نعره های مرگ می لرزد

دلم ترسد

بود آیا

رهایی از میان شام تنهایی

کسی  یاری کند باری؟

همی از همگنان جویم

همه ظلمت نشینان دور و همسایه

 که آرند بهر فردای وطن یاری..

    

 م.ح

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 0:20  توسط متین  | 

 

غمی دارم میان سینه پنهان


که نیست آنرا  شنیدن گوش با کس


نمی دانم که این اندوه از چیست


ویا بیهوده ام غوغا

            چرا می خواند هر دم مرثیه از سر


غم من لیک می دانم که جاریست



از آن لحظه که عشق در تن دمیدند


و چون رنگی ز شب بر چشم دیدم


نمی دانم که رنگ شب چه رنگیست


ولی بهر غمم درمان ندیدند

 


غمی دارم میان سینه  پنهان


حضوری جانگداز،

            جانکاه ، پریشان


خروشی بی امان از شامگه دور


صدایی کهنه تر از باور نور


و یا شاید گریزان خاطری چند


ز کوشش ها ،

          رویاهای  ویران


غم رستن از این خاک کویری


و یا هجرت ز زندان و اسیری

 


غمی دارم ،

       توان در واژه ام  نیست


غم من لیک می دانم که جاریست

 

 

 

 

 

م.ح

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:15  توسط متین  |