|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
در خمیده کلبه ای توخالی
می نشیند مردی
زیر نور مهتاب
چهره اش سرد و چروکیده چو شب
نیست رنگی از خواب
در پس قاب نحیف یادها
دردها جان فرساست
روی آن صندلی رو به زوال
نیست کس با او حال
می نیشند مردی
رو به سوی واژگانش بی شعر
در خفای آرزوها ٬ تاریک
از درونش جاری
قطره ای از دریا
گم شده در گذران این عمر
ره به سوی ناکجای فردا
اوج سرمای تموز
روی چوبین پایه های کرسی
همه پوسیده ز عهد دیروز
خانه اش
مامن موران و سگان
قریه اش ،
آن رگ امید حیاتش از خاک
زیر دستان تباهی ، ویران
اوج وحشیگری باد و سپهر
می نشیند مردی
زیر تردید سکوتی مطلق
پشت دیوار امید
پر ز چوب خط هایش
بیشمارانی ترک خورده ز دور
می شناسم مردی
ناشناسست همگنان را شاید
از کنارش در گذارند همه چشمان تهی
چه بسا
طعنه کودک شوخیست
و تفریح تمام مردمان غربت
یا که در همهمه ای
نارسایان شیونیست تکراری
شاید آن مرد فرورفته به اعماق جنون
یا سکوتیست ،
اشک ها در دل چاهی جاری
نوبهاریست در شبیخون خزان
ناشناسی ، آشناتر ز همه آدمیان
می شناسم مردی
آنکه در قریه ظلمت خیزی
کورسوی کلبه اش را
می توان دید آسان
هر که باشد اما
یاد دارم او را..
م.ح
بارورم نیست تو را در این حال
تو همان طفل نمای دیروز
و خود نمای امروز
ظاهرت
دلفریبنده نقابی ز پریان خیال
و پلیدانه تر از دیو سیاه هفت خوان
سیرتت مرده و جولنگه باد
یا که سرخ گون سیبی
از درونش طعمه کرم شکمباره ای از عهد فساد
من که دیدم رویت
آن زمانی که هنوز
گرگ و میشی از صبح
می درخشید شبنمی را زیر تردید نگاه
آری من چهره پتیاره و ساحرصفتت را دیدم
و ز دل خندیدم
و در این حیرانی
دم به دم ، از همه آدمیان پرسیدم
که چگونه
به کدام روز تو این دام نشاندی در چشم
شاید او ورد نهان کرده به پستوی شرارت هایت
یا که معجون غنی از نم صبح
خون انسان و نفس های حیات
ذره ای اشک زلال مهتاب
دم فریاد و بریده آهی ،
دامی از مرگ و نقلای نجات
همه را
در مالی خولیایی رخ خویش مالیدی
اشک مهتاب دیدی
روزنه های حیات آدمی پوسیدی
و به خود بالیدی
یا که شاید
سر پرنیان رویا ها را
ملک نور و بهار
زیر چنگال خزان دزدیدی
و به گرد میدان
خوش ز تاراج زمان رقصیدی
باورم نیست تو را در این حال
روی بیمارصفت و مغرورت
و چنین رنگ و ریا
همه دسترنج چپاولگریت
ورد دوران ، طوق جادوگریت
غارت شوق ؛
آرزوی طفلکانی از پیش
شاید آن روزکه ستاند ز دستانت باز
شه اندوه زده از غم معشوقه خویش
خشم و طوفان بلا
و هوار نوبهاری برپا
یا در آشوب
لابه لای گه و بیگاه هیاهویی که
همه عالم
همه چشمان خمار
در گریز روشنی و شب تار
به طلسم و جادوان بر بستی
هیچ نمی دانستی
و ز شرمگین وجودت نمی پرسیدی
مردی در خاطره صبح
گذران گرگ و میشی
ره ز شب گم کرده
عمر را در بر تقریر سگان سر کرده
دیده از خواب تهی
آشنا ی مکر دیوان و چنین تشویشی
روی ساحرگون ات
تا غروب سحر و صبحدم از برکرده
م.ح
ما
قربانیان نسل انتظار
انتظار بودن
فهمیدن
همراه شدن
انتظار تردید این یا آن
منتظرهای سرایی ویران
ما ز نسلی بی پاسخ
حرفها بس بیشتر از حجم دهان
رنج ها بیهوده
دردها بی معنی
کال و خام
فرسوده
ما ،
این گروه دو سه روز درس خوانده
بادی از پنجره صبح هوایی مانده
مجرمانی
به بیگانه دیاران مغبون
یا ز دین و سنت و عقل بیرون
جمع افسون شده در بزم و گناه
جاهلان مانده در خوف و رجا
ما اسیران دیار دیروز
و کنون رهایان بند و خفا
ما
نسل تن پرور و از اصل جدا
کور دلان گم کرده رهی
در شکوه خورشید
بیهوده سخن رانان
نازپروردگانی
در تکاپوست زبان
ما
این مست و خوشدلان در کاخ امید
نعش و خماران در خواب و خیال
آن رمیده گوسپندان
زیر چوب چوپان
اسبان خسته از جور سوار
ما نسل ناشناس دیروز
و راندگان پیامبر صورتان هر روز
جان نداده بهر خاک و ایمان
نوگریان اصول خاسرانی
ز تبار دوزخ
ز ارزش ها
باور ها گریزان
ما
این جمع کوته دستهامان ز تقدیر
نامه ها از قبل نوشته
چون قلم دادند به دست عاقل پیر
جوجگان مانده در لانه
امید خرده ای از قوت دیرینه به دندان
موعد پرواز ؟ «نه کودک !
چه میفهمی کنون هان...»
ما
موج اقیانوس و آتش
قوم سوخته
راز ققنوس ،
رویش شوق
از دل خاکستر سرد
نسل بی باور
گر گرفته بر سکوتی
شعله درد
آسمان زمهریر و
بغض انبوهی به جان ماه شبکرد
ما
این کنون جمع پراکنده
ز تنهایی شبها
این من و توست
هر چه گفتیم و نگفتیم
وز نکوهش های فردا
جملگی نابرده ماییم...
م.ح
روزگار من و تو
در شب بی تابی
مهربانان با من
بغض بیگانه غروبی سنگین
حمله ور تا دم صبح
غم افزده به اندوه پسین
روزگار من وتو
حسرت شاپر و شمع
پشت دودین شیشه طاق بلند
پای تقریر سکوتی در بند
روزگار من و تو
نا به فرجام حسرتی از دیروز
شوق پرواز از آن کاج کهن
اوج ذوق بوته کوچک خار
خنکای نم باران بر تن
یا که گم کرده دیار
ناکجایی در شب
آرزویش دیدن کور نگاه مقصود
پشت ابران مخفی
صورت مرده چراغان فللک
نور شاهراه علی
روزگار من و تو
گرد خاکستر و دود
نقش آتش
روی دیوار گلی
جانفروزان التهابی از دوش
و کنون مانده خموش...
م.ح