|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
یادم آمد
خاطراتی
کهنه و پوسیده و تنگ
نغمه هایی
مرده و افسرده و سنگ
دوست دارم چون غزالی
در دل جنگل گریزم
در میان دشت زیبا
بی خبر از خویش و از خویش
سر به کوهساران متروک
هم نشین نغمه های ساده دشت
در پناه کودکانه های ذهنم
می گریزم ، می گریزم
سوی تنهایی جنگل
آن کجا که
نغمه ای در او نباشد
جز صدای جویباری
شادی آوازه خوانی
مستی مرغ رهایی
بی خبر از آشنایان و غریبان
شب زدگان پریشان
جمع دیوان و پریان
نیست از من یادگاری
من گریز پایان غزالی
از همه جا ،
از همه کس
می روم سوی بیابان
آن کجا که بوی آدم ها نباشد
در چمنزاران خورشید
در بر رود غزل خوان
سر به کوهساران متروک
زیر سقف آسمانی
ساده و نیلی و زیبا
غرقه وار در
سبزه ی نو پای باران
مست عطر تازگی ها ،
مست رویا
می کنم آغاز تن را
کودکانه ، در پناه
جام لبریز بهاران
م.ح
ای عرش ز فرش باز مگویید خبر
سخن از نعش ازل
سخن از جبر قدر
باز مگویید و ببندید دهان
باز بگیرید زبان
بر سر آن داغ و دمل
مخزن گنداب دغل
نیست تو را بیش ثمر
٬
ای عرش ز فرش باز مگویید دگر
نقش عطش بر سر نعش
قشر حریص
گله و غوغای علف
یونجه روییده دشت
بادی پر بار و پلشت
دست قضایش پر و مَشت
آغل ما چکه کند
درب ببند
بره ی بی طاعت و وحش
کار تو را سکه کند
٬
ای عرش ز فرش باز مگویید کنون
حال خراب ، صحنه نگون
عقل زوال ، شور و جنون
می کشدت زیر ز عرش
دستی ز خاک روی تمون
صوت غراب قاری و قار
سر خوش این واژه سوار
راه گلو تنگ کند
میوه کاج در منقار
حاصل طفلی بیکار
٬
باده منوش ، مرد چموش
باده ما سرکه جوش
هول مکن ، عربده بس
پنبه نابی در گوش
مست چو غداره کشی
دیده کورت باز کن
پوست آهن تن پوش !
بادیه سرتاسر خواب
خمره ی می در آغوش
کولی ولگرد و خموش
می شکند شیشه عمر
می درد این خواب از هوش...
م.ح
از های و هوی مردم بیهوده گوی چه بیم
کاین خاک تن سرشته شد از آتش و لحیم
عطری نجسته خاطره از زندگی به گور
شیرین تر از شراب نگاه تو من شمیم
اندم که کر شوم از زوزه سگان
با گوش دل به نغمه مستانه می رسیم
رازی که دل به نهانخانه اش نهاد
بیرون نشد به غرش دهری چه با نسیم
تیر غضب ز زخم سر خویش می کنم
چون می رسد نقش رخت طالع و رحیم
در اوج وحشت شبهای بی پناه
آسوده در بر دلدار و یاد مقیم
مستانه از می و لبریز کیمیا
کارد به کف ز مسکر بی قدر نقش سیم
روزی که در دل مردابه گل دهیم
موج افکنیم ز نعره آن آتش عظیم
بر ما که نیست امید به تسلای این جنون
رو بی نشان در طلب آن بت کریم
م.ح