|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
سکوتت در دل دریا به موجیست
بگو با من که چون بغضی نهانیست
به روز و شب میان ابله و کور
توان زیستن با او چه حالیست
و آندم کاسمان راهی نمی داد
به عمق چاه می گفتی که غم چیست
زمان ما زمان کفر وبت نیست
زمانه ، عهد ایمان های واهیست
الهه نیست دیگر سنگ بی جان
که زنده بود ، به جای عالمی زیست
فغان ما نبود از ظلم معبد
غم دیرینه جهل های زبانیست
دمی که دین بازار کسان شد
چه باید گفت که یوسف هم زدین نیست
به زندان و به رنج خرده مگیریم
نهیب از چه به عقلهایی که خالیست
به خون دل بشوییم راه و بیراه
سکوت ما رضایت نه ، صبوریست
بگو آن واژه که درسینه پوسید
که شعله افکند زین اشک که جاریست
نجست راهی به بیگانه کلامت
به چاه نالیم که در این بزم رندیست
م.ح
سبز گونگی در عین مردگی
می دانی ای عزیز
آوای ظلم که چنین خانه کرده است
در کالبد زمان
فریاد بغض ستم دیدگان دور
کز سوز سینه داغ دیده بشر
جان و دل زمین
می سوزد از میان
وقتی نوای غربت مردی بزرگ و پاک
بر تار و پود کهنه شرک و نفاق و ظلم
خنجر کشد ز درد
بغضی که وسعتش
دل پهناور فلک شکافت
آندم که شعله کرد
پوسیده جنگل انبوه جهل و زور
در خود فرو شکست
سبز گونگی در عین مردگی
می خواندم کسی
در هاله ای ز آتش وخون و جنون و وهم
از لابه لای پیکره پیر سالیان
دردش چه تازه و داغش چه آشناست
کهنه نبود که عین زبان حال
شمشیرهای ظلم
دیریست دریده اند
نازک تن بی سپر آزادگان خلق
واندم که کرد نهیب
آوای شب شکن مردی ز آسمان:
«آیا بود کسی
در این سرای مرده اهریمن وسکوت
با من نوای درد بشر سر دهد دمی...
آیا در اوج بیابان و وحشیان
در خارزار نفاق و سراب دین
بر جان صخره بی جان و بی زبان
آید نوای نور؟..»
می خواندم کسی
خورشیدی از ورای افق دور و بیکران
در زیر دشنه شامی سیاه و کور
غرقه به خون و زخم:
« دیری نپاید این ستم و جور عاصیان
بغض بشر شکن
از تیغ و تیر چه بیم..
دیروز که تن ماه و دل نور خون نشست
فردا سپیده صبح ، رویش نسیم
در های و هوی پر ستم مرگ و زندگی
نقشی دگر تو بر تن بی جان شب فکن
تا عمق معنی این واژه حس کنی
سبز گونگی در عین مردگی »
م.ح
در پی قطعه شعری بودم
که میان فرسوده ورق های زندگی گم شده بود
قطعه ای که سالها
در سکوت تیره سینه من روشن بود
واژه ای که امیدش در ذهن
یاس شبهای درازم می شست
بر زبانم چو جاری می گشت
در کویر برهوتم ،
سرو جاودان می رست
پس چه شد ، گویا نیست !
خاکروبه کتابها بسیارند ولی
قطعه زرین احساسم نیست
شعر بی تابی شبهای فراغ
نقش بی خوابی و تصویرگر رنج
بغضهای در دل آماسم نیست
در پی قطعه شعری بودم
که گذر کرد دمی از خاطر
در پس پنجره می گشتم لیک
خالی و پوچ تمام تصویر
لا به لای فراموش شدگان می پوسید
دردها ، آینه ها ، رویاها
حرفها...
در سکوت شب و نور و تزویر
م.ح