|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
خواب بودم...
کودکی بود
چهره ای معصوم وپاک و سوخته
چشم هایش
در پی نان دوخته
کودکی بود
شیطنت هایش به سان روز های دور ما بود
دستهایش لیکن اکنون
خالی از مهر و طنین حرفها بود
رهسپار سالهای دور زیستن
چشم به راه سالهای زندگی بود
کودکی بود
می گریست با اشک خاموش ستاره
بر لبش گاه نقش می بست
خنده ای تلخ
« تنها کلام زخم های بی نشانه »
خنده های کودکانه
می کشید فریاد شوقی
از ترنم های باران
با زبان می گفت حالش
قطره ای می جست از او
شرح درد روزگاران
کودکی بود
در میان مردمان شهر خاموش
چشم های جستجوگر
در پی نانی فریفتن
جانمازی را به نرخ روز ، بیشتر رخ کشیدن
حرفهای ذهن خویشتن را
به صوتی بس ملیح تر
در میان گوش بی جان تریبون ها دمیدن
در میان مردمان شهر خاموش
کودکی بود
از ورای آمارهای دل انگیز
رشد امید ، رشد ایمان،
رشد پهنای شکم ها !
زیر آوار سخن ها
پیش چشمانی فراموش
می فروخت فالی بر ما
تا که باج لحظه های زیستن را پس بگیرد
از دل فال ها ، شاید ها ، اگرها
وز زبان ساقی و مست و غزل خوان
در دهان شاعر و شعر و سکوت و بی پناهی
نه اسیر چنگ دیوان بیابان
در همینجا
کنج تاریک خیابان
٬
راستی پیشتر تو دیدی این خبر را؟
در کنار خود ندیدم سایه ای را
آشنا بود یا غریبه
من ندیدم این اواخر
پیش این خانه کسی را
خواب بودم یا که بیدار
در دلم آشفتگی های شبی بود...
نه گویا ،
کودکی بود.
م.ح