تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
 

لحظه ای می آید

شب ما نیز به صبح آمیزد

لحظه ای می آید

که نگاه خفتگان این شهر

به نوای بامداد برخیزد

من امید خود را

در بلندای مهی آویختم

چشم ها منتظرند

تو مگو

که عبث می پویند

دل گواهی دهد از رویش نور

عطر باران

      عزم رویش 

عطش کهنه دشت لبریز از 

نفس تازه ابران نمور

تو مگو

که تمام رویا بیهوده است

لحظه ای می آید


میله های زندان فرسوده است

و پرنده بی تاب

شوق آزادی خویشتن در سر


تو مگو با من باز

که قفس

رسم دیرینه ماست


تن ما بیم ندارد دیگر

زخم های کاری اش از هر سو

خارها ٬

خو گرفتند در چشم

چشم ها منتظرند

 


سخن خفته به بانگی خیزد

بغض دیرینه دمی آشوبد

آن زمانست

که نقاب های فریب

در خروش بغض ها می ریزد



لحظه ای می آید

شب ما نیز به صبح آمیزد...

 

م.ح

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387ساعت 3:17  توسط متین  | 

 

حرفها

 

همه رفتند

 

و غمی باقی ماند



تودگانی از ابر


که  به مهد  پریان می پرود


پراکنده

 

            یله


در هجوم نفسی می بارید



دردا  

 
کهنه بغضی ست  به جان

 

پس دیوار مه ای

 

کاستواران

        ریشه در خون  می کرد

 

 

واژگان


    صورتکی بیش نبود



تا که دل


حال بگوید به زبان



من نیندیشیدم


و ندیدم هرگز


که ورق های تهی


چه کلامیست

             

گوارا

             بی بدیل !

 

 

من

که سرتاسر شب را

                     به رنج

 

در بریده گام ها

               پیمودم



زیر پا گم کردم



دیدگانی

     که دنبالم کرد

 


دستهای نیاز


          زیر آوار کلام


 

آری


سراب های فریب


         دشنه در پیکر ایمانم کرد

 

 

 

م.ح

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت 2:45  توسط متین  | 

 

می شناسی من را


من فغان گم شده در خانه ات ، یاد آری؟


نام خاموش شده ای بر لب تو


خاکستر عشقی

             ساده و دیرینه


می شناسی من را


دیربازیست دگر سخره شده است خاطر من


و غباریست ز تمنای دلم در سینه


چه بسا


      هم نشینت دست مهری دگر است


و نیازم که چو داغی به دلم می سوزد


تو بگو درسر تو


               به کجا می پوسد


هم نوایم تو بگو


پاره های عهد بسته

            در چنگ کدام طوفانست


و امیدم ، یادم


زیر آوار کدام ویرانست

 


می شناسی من را


روی تو بس آشناست با چشمم


دستهایم


جای تاول های گرمی دستانت


که سرمای شبم را به اعجاز می برد


طنینت

 
که به رقص وا می داشت


بر گهای سبز اشعارم را


و سکوت گم می شد


و سیاهی


در هاله بوسه هایمان شرم می کرد


و شراب می جوشید


جام های تهی پر می شد


 

یاد می ارم باز


در وداع آخر


ریسمان نگاهت

                 پای رفتن می بست


واژه رفتنمان 

             بی رمق جاری بود


بیم از حسرت بازدیدنمان


و سکوت وشرمی


چشم به راه هر باره دیداری بود

 


 

می شناسی من را


جای زخم های نگاهت


             در تنم هست هنوز


آتش لب هایت


بر لبان بسته ام می سوزد


دردها در دل من تازه تر دیروز است


و شبم


- حسرت و وسوسه بیداری-


این چنین

           مطلق و مرگ افروز است


تو بگو حال دگر


زیر خاکستر ها


آن شرار گم شده ؛


نعش آن خرده پوچ اخگر


می گدازد اکنون


و نگاه آشنایت را باز


در پس صورتکی بیگانه


به فراموشی خواب چه شبی افسردی


و شراب خلوت خانه ما را


به کام چه کسی


می کنی اینک نوش

 


می شناسی من را

 

گام هایم که کنون بیمار است

 

تن خشکیده امید


کز مکافات شبان خفته در بیداری


و روزان رفته در خاموشی


بر فراز دار است


در سکوت تلخی


که چو رنج بار سنگین شب است بر دوشم


وز گریزی


از صدای های و هوی عابران


که چو امتداد گام  لحظه ها


               مجنون وار ، در گوشم


در عذاب وطن خویش

                کنون  در زندان


که بر او  باز نجویم مرهم


زخم های حک شده در تن را


و تنها در پس گنگ نوا


در نهانی


پشت باروی اسارت هایم


پرسش کهنه خود جار زنم


می شناسی من را

 

 

م.ح

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 3:9  توسط متین  | 


پس دیوار

 
صدایی می زند بانگم


که گو در چنگ شیران میدرد از هم


تمام هستی و جانش


صدا می زد در اوج شب


که من در خلوت خود در پی فانوس می گشتم


نیافتم شعله ای از بهر فانوسم


ندیدم آشنا این بانگ ناقوسم


به یادم هست


میان تیرگی ها کور


به گرد خانه می گشتم


به بالای اجاق سرد دستم دزدکانه می بردم


در آن سوی چراغ خاک خورده


در نهان پستوی مملو


ز سوغاتان و خاطراتی بید آلود


نبود جز گرد خاکستر


و در چشمم


همه نقش و نگار خانه ام از دود


ره آزادی ام مسدود


در این بلوا


صدا می زد مرا


آن غریب پشت دیوارم


              هم نشین در درد و تنهایی


از این ضجه ، از این فریاد


و زین تاریکی و بیداد


تنم غرقه به چنگال شبی بی انتها و مطلق و واهی


دلم در سینه می پوسید


غمم از ناله می خندید


که کیست این هم نشین آشنا و بیگانه


که شب با او به جنگ آمد


ز دردش مویه از دیوار و سنگ آمد


دلش از غصه تنگ آمد


چه آتش در دل آورده است


چه بغضی او فر و خورده است


که دیوار از نهیب او

 
سر تعظیم فرو برده است


به خود می گفتم این پرسش


در این حیرانی و پویش


نمی یافتم چو مجنون وار می گشتم


ز سر در جستجوی آن شرار گم شده در گور


به زیر آن اجاق کور


به ژرفای شب مغرور


صدا می زد غریو بی امان من را


که گو اینگونه سر می داد


ندیدم زورقی در بطن مردابه


به عمری گشتم و گشتم

 
چه می جویی بدین خلوت


در این تاریکی مطلق


در آوار شب و وحشت


در این لحظه که تیغ بر گردن شمع است


و بر گور مه وخورشید


همه بوفان و کفتاران سرمستند


که می آید ز هر جا عربده هاشان


بدین سان بیخود مسرور


چه داری در خود از اندیشه و پرشور


به دنبال چه می گردی


نمی یابی  نمی یابی  نشان از نور...


 

بجستم آشنا چون ناله ها و زخم هم خانه


گریستم در تکاپوهای هر بارم


به آغوش می فشردم نیمه جان خرده امیدم را


به اوج بهت هم شانه


دل و دینم


ز تاریکی وفریاد پس دیوار بیگانه


و در ذهنم غمی آماس


کلامی زمزمه کردم:

 

مرا نیست تاب زیستن در دل شب ها


بجویم گر نیابم چون غریبه تا پسین دم ها

 

 

م.ح

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:45  توسط متین  | 

 

چون نغمه زنی در دل مجنون بنوازی

آواره کنی خانه ز بنیان چه بسازی


سررشته این دهر به دست تو بگردد

از درهمکی در کف بیچاره نبازی


در چنبره زلف پریشان تو بندیم

در خاک کشیدی به کمندت ز چه تازی


در جذبه آن شمع فروزان تو حیران

پروانه به آغوش کشی و بگدازی


صیدیم و به ژرفای فراموشی و پنهان

بر چاه بیفکن نظری چون به فرازی


گر دست گدایی بگیرم چه گناهم

این رسم که سلطان دهد از جود به نیازی


جمله به نمازند و زمیخواره فراری

نیست راه به محراب که مستان به نمازی


دردی و به درمان چو نیابیم طبیبی

طاعون شده این عشق دلا بر چه بنازی


از گور تباهی گریزیم و ز حسرت

می خور که دمی بیش چو افسانه و رازی

 


م.ح

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 0:49  توسط متین  |