|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
گه در قدمی فالم وز زفته پشیمانم
در کون و مکان غرقه چون زورق سرگردان
در ورطه گرداب تباهی ام و ویرانم
طاعون زده بر صحرا از قریه گریزانم
داغی ست ز خویشانم بر خاطر و بر جانم
در خانه چو آتش زد برق غضب آفاق
از ابر رجایی نیست اشکی چه به سامانم
افسانه بشد رویش در جنگل پوسیده
در اوج خزانش کو امید بهارنم ؟
اهریمن و دیوان چون در شهر فزون گشتند
بر چاه نفاق خفته است جنگ آور هفت خوانم
زخمیست به زبان و چشم کورند و همه لالند
نیست تاب طبیبانش من از چه به درمانم
گیرم که غمم کهنه است گو تازه ترم مرده است
بر نعش جگر گوشه این سان که پریشانم
م.ح