تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

حیرانم و حیرانم  سرگشته و پنهانم

گه در قدمی فالم  وز زفته پشیمانم

 
در کون و مکان غرقه چون زورق سرگردان

در ورطه گرداب تباهی ام و ویرانم

 
طاعون زده بر صحرا از قریه گریزانم

داغی ست ز خویشانم بر خاطر و بر جانم


در خانه چو آتش زد برق غضب آفاق

از ابر رجایی نیست اشکی چه به سامانم

 
افسانه بشد رویش در جنگل پوسیده

در اوج خزانش کو  امید بهارنم ؟

 
اهریمن و دیوان چون در شهر فزون گشتند

بر چاه نفاق خفته است جنگ آور هفت خوانم

 
زخمیست به زبان و چشم کورند و همه لالند

نیست تاب طبیبانش من از چه به درمانم

 
گیرم که غمم کهنه است گو تازه ترم مرده است

بر نعش جگر گوشه این سان که پریشانم

 

 

م.ح

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 0:51  توسط متین  |