|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
میرسد باز صدایت بر گوش
از درون دخمه های نمور و پنهان
می شناسم صدای ضجه ات را هر بار
و طنین مویه های شب هنگامت
که ز درد زخم های عمیقت بر پشت
جای تازیانگان عقده اربابان
و ز سنگینی بار های بر دوش
نقش تاولی کبود حک شده در پیکره ات
همه گویای بی رحمی ظلمیست
که نگیرد پایان
آری برادر
این چنین می نگارند بر جبر زمان
آری برادر
من هنوز می شنوم
زنگ مجنون وار زنجره هاست در گوشم
که به من می زند هر دم به نهیب
و این بند به دستت
ز تولد بستند
گاه نقش ستم ها آشکارا
چو کبود تازیانه بر توست
و بیگاه اینچنین شلاق ها
ز زبان ،
بس تلخ و درد آورتر
ز بلندای منبرکان
گه ز پندار نهان
می زنند بر تن گوش و ذهن زود باور تو
و بار عقده هاشان
ز سخن ها ی طویل و جهل های ثقیل
و در پی آن ٬ این سان
زخم های عمیق زنجیر
آری بردار ٬
این چنین است تقدیر
با خودم می شنوم ، میگویم ، می گریم
و ز بازمانده ورق پاره های داستان
-هر کدام ٬ از گذار لحظه ها و قرن ها در سویی-
بار دیگر روایت کنمت
که بازوان و باوران
نقش رفاه حاکمان
و زخم هامان که دگر نیست توانم به شمار
و امیدی نه به نور ٬ بل به خیال زیستن
تن تو نیست دگر حال در بند
چه بسا
ذهن و اندیشه تو
به سیاهچاله ای تاریک و خموش می پوسد
و زبانت در دهان می گندد
و تمام عمر
ز غم نان و نیاز کودکان
بهر خویش و هم کیشانت
می دوی در پی کار و بیگار
و هنگام فراغت
به محراب ها
و ز اوج منبر ها
عنکبوتی ست که به جانت
بهر کسب و گذران خویشتن
تارهای دلفریبش می تند
آری برادر
اینچین حکم شده است
که سنگینی صخره خم نمودست پشتم
و کفتارک بیمار و ماه زده ای
بر در خانه من
وز هراس دم کرده شبم
خس خس کنان می خندد
و طنینت هم چنان
از درون دخمه ها
در انبوه نوازش های شلاقی
وبه زیر بند و بردگی های زمان
بر عمق ذهنم ،
بی درنگ می لرزد
آری برادر ٬ اینچنین است...
م.ح
شرمم آمد ز همه زاهد بیگانه پرست
کاین همه درد ز جهالت به خیالم بنشست
آتشی از دل و جانم به بیابان فکنم
تا که شاید به وجودش غنچه ای تازه برست
راز پنهان چگونه به تو فریاد کنم
نغمه های من و دل را چه راهی به کرست
در کنارم کلامی ز بهشت است و ریا
واعظی پند کند بر من دیوانه و مست
التهابم نگرند و می دوند در پی آب
آب در چشم بریز آتش ما رفته ز دست
روضه می خواند شبی کز می و عیش دوری جو
بس کن این موعظه فقر جام عشرت بشکست
م.ح
بس کن تپش هایت را
این تپش های ممتد و کش دار وتهی
وین هیاهو و جنبش بیهوده خود را بس کن
و درنگ کن
تامل کن ، تامل...
بیقرار از چه تبی هستی باز؟!
در پی چه می دوی سرگردان؟
سیراب ز کدام می
اینچنین بدمستی؟
در گوهر تن گو
چه کردی پنهان
ز کلامی ، باری
و بسا ناگفته طنینی
- ز سکوت یک راز -
نشنیدم باز گو!...
از همان
گنج مدفون درون
و ز مروارید پنهانی جان
برق نورش همگان را مفتون
برسان سود سیاهی بر ما...
بس کن آخر ،
لحظه ای باز بایست
بس کن این جبش پی در پی و پوچ
لحظه ای باز بایست
و نفس تازه کن از بوی نسیمی سر خوش
و تهی کن خود را
از غبار و دود و خاکسترها
پر شو از فضای سرشار خلأ
و رها کن
نعش بی جان و تن خونبارت
در سراچشمه این روح اثیر
بس کن این گام؛
ابن تپش های کج آکند و مریض
نشد آخر
تنت از سیلابه های خون سیر
فارغ از درد
بر فراز کوه رهایی
جنبشت آغاز کن
در کنار غنچه ای
رویشت از سر باز گیر
و خیالت
به هنگام شکفتن باز کن
تا که شاید ،
شب پری مست بیاید از دور
سرگشته و حیران
به بیابان غریب و پرخار
خسته از مشقتی جان فرسا
دردها در تو بیابد درمان
وبجوید ز دیار آشنا
از تو نشان
و بنوشد قدحی
ز شهد میگونه تو ٬
و تن و جان بزداید به میانت ز غبار...
همچنان مست و خمار
ره کاشانه بگیرد از سر...
به دمی باز بشنو...
این نوای تلخ توست
که دیربازیست زده است
گوش های شنوای همگان
و اکنون ٬
چون فروبرده فغان های خموش
و صدای وز وز این مگسان شبگرد
وآوازهای بوف پیر و وراج
و ماسیده پاسخکان مرغکی حق ٬ حق گو
همه از چیرگی شب ٬ آماج
گوش هایم
یکایک می درد
بس کن تپش هایت را
این تپش های چون
چرخش گردون و گذارهای زمان
ممتد و پوچ وکش دار
ورها کن هستی ات از تکرار
لحظه ای باز بایست
تامل کن ، تامل...
م.ح
همگنان خفته و شب
رو تباهی و فریب
و زمین بس خفه و بیمار است
آسمان
دم کرده و بی ابر و تهی
در گوشه ای از نقش و نگارهای قیرگونه آن
ماه،
آن درویش شب گرد و ملول
چوبدستی کهنه
تکیه گاهش بر دست
سر به زیر و چشم بر
ناکجایی دوخته
غم پنهانی او
در میان دیده
همچنان لبریز است و صبور
کوله باریست
ز فانوس های نیم سوز و شکسته بر پشت
خسته از آنچه ز هست و نیستش
درپس پوسیده ردای مشکین فامش کز کرده
همگنان خفته و شب چیره به شهر
واژه ها
همه آماسند و ماسیده
مهر و مومیست
بر گوش و دهان و دیدگان دگران
و چهره هاشان نهفته
درپس صورتکی پارینه
صورتکها
گه نموری و گاهی خندان
در هراسند و گذار
غوغاییست
از نیاز و عقدکگان بی پاسخ
آشکارا و خموش
همچون عطشی
بر لب گم گشته موج سرگردانی
غریق و محروم !
در چشمش
می درخشد برق آب و
زخم چرکین عطش در سینه
همگنان خفته و مرغ کوکوخوانی
بر فراز درخت کهنسال پشت سرا ،
نغمه هایش تکرار می کرد:
که کو، کو، کو، کو...
به دنبال چه می گردی ، کو؟
واژه آماس است و ماسیده
وغم نان ،
غمیست دیرینه...
م.ح