|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
ای شام گذر کن ، بر من و این خانه گذر کن
جانم به لب آمد ز بیگانه حذر کن
نیست از من و تو یاد ، در غوغای فراموش
خود چون دگران،
نسیان شو و دل را بی خبر کن
دستی ز فلک آر سوی سرو بی جان
نیست تاب زمستان
در بهت بیابان
آزاده دهر را ، از ریشه تبر کن
پوسید کلام و خشکید زبانم
گر خون بفشانم
از چشم چه حاصل ؟
ای شام تباهی
این چرخ کبود را
تو نیز بی ثمر کن
خورشید به کف توست به سیاه چاله تقدیر
بر دار کشیدی سحر ، امید به زنجیر
نوریست به جانم ز داغ مهر و امید
اینک تو بدین آتش خاموش نظر کن
گر خانه دل را به ویرانه نهادی
شمعی به خاکستر غریبانه نهادی
در هلهله شوق
در زمزمه عشق
جان از غم خویشتن ، دمی وا نرهاندی
نیست از تو گلایه
حال غرق پریشانی و دل زیر و زبر کن
خفتند که عالم ، خروشم بشنیدی:
کاین خسته و بیمار بر خواب ندیدی
ای خصم تو خنجر بر این زخم روا دار
چون دشنه ز بیداری و تو مرگ سپر کن ...
م.ح
دو پای تردیدم
نگاه های اندوه وار بر تو
ولی نیست دیگر آن آشنای عزیز
میان دستانت
دگر جایی از دستان خویش نمی یابم
چه امیدی چه خیالی
چه واهمه تلخ و خواب غم باری
به چشم خیس می نگرم بر گذشته ها
که هر کدام در دلم چو لحظه ای جاری
و در دلت افسوس
آسمان بی ابر ، یاد من خالی ....
م.ح
ساقی قدحی پر کن و بر جان و تنم ریز
از عیش لبالب شده ام ، می به سرم ریز
گر در خم و میخانه نبودش ثمر وصل
جامی ز جدایی به تب بی ثمرم ریز
اندیشه ز هشیار و پند سخنش نیست
تو زهر سکوت را به دل بی خبرم ریز
چون در غم حور و پری اش نوش روا نیست
حال باده نابت ز غم حور و پرم ریز
چون مست و خراب گشتم و بر خواب نهادم
از آتش بی تابی خویش بر جگرم ریز
داغی به پریشانی دیوانه نهادی
زان ساغر جانسوز به لهیب شررم ریز
در خاک که خفتم چه خمار و چه فراموش
آن جرعه نسیان دگر در کفنم ریز
م.ح
از مسجد و میخانه برونم کردند
آواره و سخره به جنونم کردند
گفتند که بدمستی و غوغا چه کنی
کشتند دم و جرم سکونم کردند
بی تابی و خاموشی و رویای وصال
دل تشنه و سیراب زخونم کردند
بر مزرعه ام قحطی مهرش که فتاد
گفتند طلسمی و فسونم کردند
در بی گنهی همچو سیاوش از رشک
بر آتش رسوایی درونم کردند
چون از غم یار ، مست و بیمار شدم
خنده به من و بخت وشگونم کردند
در محفل عشق جا و مقامی داشتیم
بازیچه عاقلان دونم کردند
خماری مگر مرهم این زخم شود
بر من چه گناه و درد فزونم کردند
می خوردم و بیخود از خود و باده پرست
بیم نیست که زهر در سبویم کردند
م.ح
پرستویی ز بامم کرد آواز
که دل برکن ازین آواره قبر
بیا ره باز گیریم سوی دیگر
بدان سو که خزان می میرد دراو
بروید رنگ سبزی بر غبارش
بس است پوسیدگی ، جستن ، نبودن
از این خانه سرای دیگری جو...
خیالت خوب و امید بخش ، در جوابش
بگو نغمه های تسلی را ، بگو باز
که آوایت خوش زند رعشه بر این ساز
ولی باریست بر دوشم که زین پس
نبودم چشم امیدی به پرواز
تو راهت گیر و دیده بر گورم فرو بند
از این بسته خیال و نعش بی جان
وزین بی بال افتاده بدین چاه
از این سرگشته ومجنون بر بند
بریده دم ، کلامش مرده در آه
از این بام سیاه اوج مانند
گریز ازشب ،
تا که کورسو می زند ماه
برو ، پرواز کن ، دور شو شتابان
مرا نیست تاب کوچیدن ، دگر نیست...
گذر کن بی درنگ از این خرابه
بدان سو،
سرزمینی پشت آن کوه
سرای نور و رویاهای دیرین
در آن جا که خیالت می خرامد
خروش نغمه ات را هست باور
نه آنجا که هوارت نیست در گوش
سکوت در حنجره ها خورده صد چین
٬
رها کن خویشتن از ناله درد
بگیر
این آخرین جام از من ونوش
سفر کن از من و این خاک شب خیز
و از این سان خزانی کهنه وسرد
پرستو
جایت اینجا نیست ، بگریز...
م.ح