تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

 

ای شام گذر کن ، بر من و این خانه گذر کن

جانم به لب آمد ز بیگانه حذر کن

نیست از من و تو یاد ، در غوغای فراموش

خود چون دگران، 
            نسیان شو و دل را بی خبر کن

دستی ز فلک آر سوی سرو بی جان

نیست تاب زمستان

                در بهت بیابان

آزاده دهر را ، از ریشه تبر کن


پوسید کلام و خشکید زبانم

گر خون بفشانم

         از چشم چه حاصل ؟

ای شام تباهی

این چرخ کبود را

          تو نیز  بی ثمر کن


خورشید به کف توست به سیاه چاله تقدیر

بر دار کشیدی سحر ، امید به زنجیر

نوریست به جانم ز داغ مهر و امید

اینک تو بدین آتش خاموش نظر کن


گر خانه دل را به ویرانه نهادی

شمعی به خاکستر غریبانه نهادی

در هلهله شوق

            در زمزمه عشق

جان از غم خویشتن ، دمی وا نرهاندی

نیست از تو گلایه

حال غرق پریشانی و دل زیر و زبر کن


خفتند که عالم ، خروشم بشنیدی:

کاین خسته و بیمار بر خواب ندیدی

ای خصم تو خنجر بر این زخم روا دار

چون دشنه ز بیداری و تو مرگ سپر کن ...

 

م.ح

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 23:19  توسط متین  | 

 

دو پای تردیدم

نگاه های اندوه وار بر تو

ولی نیست دیگر آن آشنای عزیز

میان دستانت

دگر جایی از دستان خویش نمی یابم

چه امیدی چه خیالی

چه واهمه تلخ و خواب غم باری

به چشم خیس می نگرم بر گذشته ها

که هر کدام در دلم چو لحظه ای جاری

و در دلت افسوس

آسمان بی ابر ، یاد من خالی ....

 

م.ح

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 21:23  توسط متین  | 



ساقی قدحی پر کن و بر جان و تنم ریز

از عیش لبالب شده ام ، می به سرم ریز


گر در خم و میخانه نبودش ثمر وصل

جامی ز جدایی به تب بی ثمرم ریز


اندیشه ز هشیار و پند سخنش نیست

تو زهر سکوت را به دل بی خبرم ریز


چون در غم حور و پری اش نوش روا نیست

حال باده نابت ز غم حور و پرم ریز


چون مست و خراب گشتم و بر خواب نهادم

از آتش بی تابی خویش بر جگرم ریز


داغی به پریشانی دیوانه نهادی

زان ساغر جانسوز به لهیب شررم ریز


در خاک که خفتم چه خمار و چه فراموش

آن جرعه نسیان دگر در کفنم ریز

 

م.ح

 


 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:5  توسط متین  | 

 

از مسجد و میخانه برونم کردند

آواره و سخره به جنونم کردند


گفتند که بدمستی و غوغا چه کنی

کشتند دم و جرم سکونم کردند


بی تابی و خاموشی و رویای وصال

دل تشنه و سیراب زخونم کردند


بر مزرعه ام قحطی مهرش که فتاد

گفتند طلسمی و فسونم کردند


در بی گنهی همچو سیاوش از رشک

بر آتش رسوایی درونم کردند


چون از غم یار ، مست و بیمار شدم

خنده به من و بخت وشگونم کردند


در محفل عشق جا و مقامی داشتیم

بازیچه عاقلان دونم کردند


خماری مگر مرهم این زخم شود

بر من چه گناه و درد فزونم کردند


می خوردم و بیخود از خود و باده پرست

بیم نیست که زهر در سبویم کردند

 

م.ح

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 22:3  توسط متین  | 

 

پرستویی ز بامم کرد آواز

که دل برکن ازین آواره قبر

بیا ره باز گیریم سوی دیگر

بدان سو که خزان می میرد دراو

بروید رنگ سبزی بر غبارش

بس است پوسیدگی ، جستن ، نبودن

از این خانه سرای دیگری جو...

خیالت خوب و امید بخش ، در جوابش

بگو نغمه های تسلی را ، بگو باز

که آوایت خوش زند رعشه بر این ساز

ولی باریست بر دوشم که زین پس

نبودم چشم امیدی به پرواز

تو راهت گیر و دیده بر گورم فرو بند

از این بسته خیال و نعش بی جان

وزین بی بال افتاده بدین چاه

از این سرگشته ومجنون بر بند

بریده دم ، کلامش مرده در آه

از این بام سیاه اوج مانند

گریز ازشب ،

تا که کورسو می زند ماه

برو ، پرواز کن ، دور شو شتابان

مرا نیست تاب کوچیدن ، دگر نیست...

گذر کن بی درنگ از این خرابه

بدان سو،

       سرزمینی پشت آن کوه

سرای نور و رویاهای دیرین

در آن جا که خیالت می خرامد

خروش نغمه ات را هست باور

نه آنجا که هوارت نیست در گوش

سکوت در حنجره ها خورده صد چین

٬

رها کن خویشتن از ناله درد

بگیر 
     این آخرین جام از من ونوش

سفر کن از من و این خاک شب خیز

و از این سان خزانی کهنه وسرد

پرستو
   جایت اینجا نیست ، بگریز...

 

 

م.ح

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 21:28  توسط متین  |