|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
شباهنگام که ماه مهتاب می کرد
دل و دیده بر عالم خواب می کرد
پریشان خاطری تنها و بیدار
ز داغش جان و تن بی تاب می کرد
م.ح
از فراز شکسته قامت سرو سهی
بر تکیده چهره زمین می نگرم ٬
سایه ای می گذرد
وز پی اش سایه ای دگر...
٬ از ارواحی که میان درختان پرسه می زنند ٬
در دل بکنند
- بی خبر کور دلان
به میان بیکران مرداب زمان -
،
در دور دست ٬
- در دل تیرگی پر تب و خواب جنگل -
نعش مردی پیداست!
متعفن تنش کاراز مورها
بهر آذوقه فردا شده است
و چهره پوسیده اش ٬
نمایانگر پایانی
ز کابوس سایه هاست
لیک خرده شراری
لا به لای سینه های فرسوده و تنگ
درد نیستی اش را
شعله ور نكند هیچ ، دگر باری
التهاب جانگداز شامگاه ،
ویرانگر هستی و آمالش
در هیاهوی ذهن ها و واژه ها ،
داغ فراموشی اش به میان
[]
بر فراز تن پادشاه پیر جنگل
که بنا می کردند
در چنگ دستان ترک خورده او
پرندگان ٬ کاشانه شان را قرنها
و دگر تاب ندارد چو منی
بر پیکر خشک و فرسوده خویش ،
بر خاک مسحور و شب زده می نگرم
وبه حال سایه ها
که خیال خوش خود را ،
می کشانند به سوی تقدیری
که بر سرتاسر صفحه هایش
نقش مرگ حک شده است٬
دیوانه وار می گریم
و به بخت شوم خویش می خندم
که زجر سایه ها را
بر فراز شاخ موریانه خورده ای که هردم
بیم فرو ریختنش هست
می گذارم ناگزیر ،
بر دوش پیکر لرزانم
از فراز آسمان
و ز بلندای جایگاه بو فان
در تب تاب شام بیداری آماس سرم
بر زمین زیر پا
-نومیدان-
می نگرم...