|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
غمی به دل نشسته که کس دوا نکند
در التهاب غمی سوزد این سینه
که بر درون شرارش ، سایه جا نکند
میان راه درازی قدم نهاد جانم
که گر در آتش عشقش سر به خاک نهاد
به وقت فراغ جان ، دیده ای هرگز
اشکی ، به حال پریشان و زار ما نکند
مستان ز در میخانه ای برون گشت دل
که میگسار اذن دخولش را دگر باری
بر ماندگاریِ جنونی رسوا ، رها نکند
پردَ ش ز جان بر کشید و ماه رویش را
بر دیدگان خمارم نشاند و پنهان شد
آخر تنم به سان چنین مهری
تاب از سوی لیلای بی وفا نکند
رسوایی ام بهانه کرد و راه خود بگرفت
در محفل خوبرویان ، ز بهر گدا
جایی ، خرابه ای دگرش کس بنا نکند
دانم که پاره جامه و تن پر ز بیماریست
آخر نشانی دیگر ، زین سرا نمی یابم
به غیر قصر شاهی ات ، توانگری منزل
زبهر بی سر و سامانی ام ، سرا نکند
صبا ز کوی جانان بر گوش بی جان تاخت
کز راه خویش قدم بر خاک ما مگذار
آن دم که بر سر کویم جان فنا نکند
م.ح
راه تنگ است و جان فرسا
و شب از بوی اقاقی سرشار
و لحظه هایی همیشه بی خواب
و چشم ها
مست در رویایی خواب نما
به کجا می رود این شام دراز؟
که سرابی در بیکرانه آن ،
شاید پیداست !
و نور فانوسی نیم سوز
در نا کجا آبادش
می کشاند حسرت زده پندارها را بر خویش
[]
ره سرد است و سپید
و زیر برف پنهان شده است
سایه لرزان و ویرانگر بید
پای لرزانش را حال
چکونه به راهی کشاند
که سرتاسر آن را
کابوسی نماید
که گویی تعبیر شده است
در میان آرزو های پیر شب گرد
او که سنگینی یاس را ، بر بند امید
ملول ، در کشکشان بیراهه شهر
بر دوش تن رنجورش ، می کشید
حال بر او چه گذشت؟
که بیفتاد کنون
به جان تاریک سیمایش ، این سان
سرمای سکونی لبالب ز جنون
[]
فرسوده چراغش
بر بلندای سایه بید ، آویزان
و هیاهوی افکاری
در پس چروک پیشانی اش ، جاری
و پوسیده تنی مالامال
از ملالت دیو و دد ، ناگزیر ،
مدفون می کرد
امید جستن دیرینه آمالش را
به زیر انبوه نایافته هایش،
شیخ گم گشته دشت
م.ح