تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
باز آی که تا به خود نیازم بینی...

 

 

در شبیخون افکار

خوانم تو را که آیی؟

از خواب ناز برخیز

دست دقایقم گیر

در اوج بی پناهی

 

شامی دگر سحر کن

مستی فزون بر این غم

آشفته حالیم بین

 بر پادشاهی خویش

رندی ببخش یک دم

 

در پشت ابر مردست

خورشید بامدادم

منزل  کجا بیابم؟

راه بر نظر  بسته ست

گم گشت شرار این دشت

آیا رسی به دادم؟

 

در تن خلید خار ها

در دل نمانده تابی

بر آسمان غباریست

شهراه آشنایم

در پشت واحه  پنهان

غرقه میان موجی

کز سوز سینه جاریست

 

رسوایی ام چه گویم؟

احوال به تو نپوشید

 سرخی چشم بین و

آشفتگی مگیرم

خواهم تو را که دانی

هر جای ناکجایی

آنجا که هیچ نوری

بر دیدگان نرویید

تنها  تو را بجویم

حال ار نشان  نیابم...

دانم میان ذهنم

          نزدیکتر از دوری!

 

 

م.ح

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 20:41  توسط متین  |