|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
در دل خبری نیست
جز کهنه سکوتی که سودای ماندن دارد،
آواز کسی نیست
و شیونی که گاه گاه می جوشاند ٬
چشمه بی تابی ام را،
فریاد رسی نیست
در دل خبری نیست
بجز از انتظار مرگی
که جنون لحظه را پایانی باشد،
آرزوی سفری نیست
و غیر از غم جستن واژکی
که جولان دهد هر دم
در خفا و خروش ذهنی خاموش
و بر می افروزد غوغای پنهانی ام را،
حسرت هم نفسی نیست
در دل خبری نیست
روبروی دیدگانم ؛
سایه ها می رقصند ،
شرم ها می خوانند ،
بغض ها می خندند
وز پی هم شب ها ،
به میهمانی تنهایی من
بی خبر می آیند
و باز تکرار شود
رسم همیشه روزگاری
پر هیاهو و زنگاری
و دل ، خلوت پشت شیشه را
بهانه می گیرد و حال ،
از برای رسوا دلم افسوس،
بال و پری نیست
م.ح
پنجره را می بندم
تا که سرمایی که بر این خانه تاریک زده است
از باورم باز پس گیرم
تا که خیمه ماندن را
بهر خلوت کوچک خویش
بر ذهن سیاه شب میخکوب کنم
تا خاطراتی موهوم و رویا نما را
در میان پنجه های ناگزیر تقدیر
نابود کنم
در ها را می بندم
و دل و احساسم را
در میان حصاری می گذارم
تا دگر بار از چنگم نگریزد
و در آغوش غریبگان گرگ صفت
نفریبندش
به زوزه هایی که هر از گاهی
در میان آشفته بازار درونم
بر می افروزد
شعله های مرگبار عشق را
و خامَش نکنند
به آنچه که هرگز از خویش ندارند
و بخواهند از او
قفسی می سازم
و میانش لحظه ها را می شمارم
و خطی سیاه میگذارم
بر توهمی که گاه می کرد طغیان
لابه لای افکاری
از تهی سرشار و حال
در پس پریشانی کابوس ، پنهان
تا آرامشی را بجویم که در آن
نقشی از حقیقت و ساده زیستن
حک شده است
و بر دیوار قفسم می نگارم
واژه ای را که نتوانم بنهم بر آن نام
واژه غریب در میان دل ، آماسم را
می جویم
شاید
در آن سوی این دیوار
ودر زیر فرسنگ ها خاک بیایم
واژه گم شده شعر و احساسم را
فریاد بر آورم
فریاد بر آورم
در میان گورستانی تاریک و تنگ
فریاد بر آورم
تا که شاید از کدامین گور ندایی خیزد
از درون این انبوه متعفن پوسیده
کدامیک بر خیزند
تا بگویند که بودند؟
و کجای این زندان
جایی دارند؟
سهمشان از زیستن چه بوده و حال ،
از پوسیدن چیست؟
پس چرا هیچ سخن
بر زبانی جاری نشود؟
شاید زبانت
روزی کرمی شده است
پس چه شد آنهمه ناز و ریا؟
وانهمه عشوه و خرامیدن
بر خاک سیاه
پس چه شد؟
شاید استخوانهایت
تاب سنگینی گناهانت را
بر فرسوده تن خویش نتوانند
گناهانی که کنون
تو را می خوانند
و احساس درد و شرم را
در سرتاسر هستی ات
به جوش می آرند
همانگونه که درد را
در وجود دیگران
به جوش آوردی
لحظه ها را می شماری :
«پس کجا کی پایان گیرد...؟»
و آنگاه
تاریکی و ترس
در وجود بی وجودت
شعله ها می گیرد
بر خیزید
و فریاد برآورید
آنگونه که دردل انسانها
با خروش و ادعا
پینه سکوت را بستید
و خاموش شوید
آنگونه که من
هر دم این بانگ بر آرم
تا بپوسید در کام مورها
پس چه شد آن خدایی
که در وجودت عمری می ساختی ؟
وان بهشتی که میانش فخرها بفروختی؟
کرم ها از تنت می ربایند ؟
دارایی ات را اکنون
یا که خاطرت
از ذهن زمین گشت برون ؟
به یاد می آری؟
لحظاتی که داغت افتاد بر ساده دلی
تا توانی خوش بختی را
درضجه بی صدای صورتک ها بینی
چندین چینی نازک غرور مردی بشکستی ،
در تب و تاب اشک و نگاه و آه و خون ؟ ....
حال
بر خیز و شرحی ده
زین مرگ پر شور!
فریاد بر آورم
آری ، فریاد کنم ...
تا لحظه ای آرام نگیری در گور!
م.ح