|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
بر فراز خانه ای از جنس کلوخ
بر نوک پنجه های پای خویش می ایستم
تا که شاید
از میان خاکستری آسمان
در امتداد بی نهایت خانه های کاغذی
نشانی از نور و عشق بیابم
آیا توانم یافت؟
در آنسوی زمین
شهری که در آن
مردمانش نور را
به خانه دل هم هدیه کنند
بی پروا
از زخم ها و شرم های دیرین
و عشق پنهان نشود
در پس غروری از جنس سکوت
آیا هست؟
در انتهای این سرزمین برهوت
شهری با خانه های شیشه ای
با مردمانی که سادگی
در واژه واژه لحظه هاشان موج می زند
و حقیقت ،
دیوار قیر گون شب را
در اوج سنگینی و ترس می شکند
بر فراز بام خراب ْ کاشانه ام
با دلی سر شار از سادگی
با غمی از طعنه ها و کینه های سالها بیهودگی
زیر پایم ترک می خورد و می شکند
سقف خانه ،
در وسعت اشکهایی که فرو می افتاد و گلایه می کرد
از لحظه هایی که هرگز به انتظارش نبودی و به ناگه
آرزوهایت لا به لای پنجه هایش
آرام و دیوانه وار
خرد گشت ونابود
آرام و دیوانه وار در میان پنجه هایش..!
افسوس مجال
از برای باور رویایی
کوتاه و موهوم نبود
م.ح
تنهای تنها
من در میان
خاموشی شب
رقصان و حیران
تنهایی ام را
هم چون سکوتی،
پیش از غروب دنج دریا ؛
آرام و جوشان
آواز کردم
سنگینی شب را میان استخوانم
با سایش دردآور و خاموش سنگی
از ضربه های خیس باران
احساس کردم
بی تاب بی تاب
با ناله باد
با بغض دیروز
با بیم فردا
شامی دگر را
در آرزو و تقلا ؛
بهر فرار از بغض دیروز
آغاز کردم
٬
تنهای تنها
من در میان تیرگی ها ،
از نور هراسان
رقصان و خرسند
از ناله های شوم بوفان
دیوانه واران
می سازم آهنگ مرگ روشنی را
همراه و یک رنگ
با خنده های پیر ْ کفتاری پریشان
٬
نقشی زنم باری دگر
بر گرد تاریکی زندان شبانه
با کینه های پوچ دیرین
وز قحطی و گریز کلماتی
فریاد وار و کودکانه
احساس کردم تلخی ات را
ای لحظه های
چون مرگ شیرین!
م.ح
دیوانه واران
دیوانه واران
می بارد این دل
چون مرده ابری
در حسرت شبهای باران
خاموش و بی خواب
تنها و بی درد
می بارد و می گوید از تاریکی بی انتهای شب دوباره
خاموش و دلتنگ
دیوانه واران
می بارد این خواب
می بارد این کابوس بی خوابی دوباره
می چرخد از درد
می خواند از ویرانی رویای شبگرد
پشت نقاب سادگی ها
وز خنده های
جغدی سیه بخت
می چرخد و می سازد آواز
از جنس مهتاب
از رنگ سکوت تلخ لحظه هایش
می خندد دوباره
دیوانه واران
دیوانه واران
اوج می گیرد از این شام خیالی
ره باز می گیرد به سویی :
در انتهای تیرگی ها
ناپیدا نوری می درخشد؟ ؛ گرم وتابان
هر چند موهوم
هر چند در ستیز با وحشت شب ؛ سرد وتنها
می سوزد انگار ؟!
می سوزد انگار ؟!
شاید میانش گر بگیرم
وز سوز خویشتن باز یابم
گم گشته شبگرد بیدار