|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
وقتی میان دل تو
سایه ها از پی هم می گذرند
و نگاه مردمان
هم چون حادثه ای که هرگز انتظارش نمی بود
و به ناگه
هستی ات را سوزاند،
شیشه نازک رویاهایت را
در میان پنجه اش می شکند
و سایه ها از پی هم می گذرند
و امیدت را که میان سایه ها می جستی
در سکوت بی انتهای شب
به تکرار دیوانه وار ساعتی٬
که به آرزوهایت
رنگ نیستی می بخشد ،
مبدل می شود
آن زمان است که دل
در هجوم سیل تنهایی و ترس
دیوانه وار می خندد
و صدایش را در هیاهوی سایه ها
و در انبوه واژه های تکراری و پوچ
لا به لای بغضی مبهم
پنهان می کند
و مرگ در وجودت ریشه می تند؛
آرام و ذهن پریش
و ذره ذره روحت را ویران می کند
در التهاب آتش خموش و روشنگر خویش!
م.ح
خنده دار است گاهی
این چنین زیستن و دل بستن
دست و پا زدن آدمیان
در گذار وحشی زمان
خنده دار است گاهی
شور عجیبی کاین چنین به تکاپو وا می دارد
سر و پا و دست ها و زبان
تا که در سیر تکراری گریز از نیستی
از برای بلعیدن و ماندن و تولید بشری همچون خویش
تقلا بکنند ٬ در مرداب زمان....
خنده دار است گاهی
نابودی احساسی پوچ و واهی
که خود را و زیباترین لحظاتت را به پایش فدا می کردی......!