|
باز آی که تا به خود نیازم بینی...
|
چشم هایش را می بندد
تا که لحظه ای باور سیاه شب را
از خطوط ذهنش پاک کند
پلک ها را می بندد
چون کابوس های شبانه اش را٬ بیشتر
- زین لحظات منحوس -
توان زیستن دارد
گویی می خواهد
لحظاتی،
از هیاهوی آدمیان
خالی بشود
وز خیال های پوچ و ترک خورده ذهن
لحظاتی رهایی بخشد
وجودی پریشان حال و خسته
پلک ها را می بندد
گویی تمام درد ها
از میان تمام ثانیه هایی که ز عمرش ، در گذرند
و او را ،
در میان خفقان سکوتی که به جانش افتاده
در حسرت مرگ می بینند
بر روی پلکان نازکش
به سنگینی آسمان شب ٬
بنشسته
پلک ها را می بندد
چون که می خواهد برای ثانیه هایی
هر چند کوتاه و گذرا
به خواب عمیقی برود
و می خواهد در خوابش٬
تنها؛
در میان امواج سکوت
به صدای پر مرغان اساطیر در باد گوش کند
و از میان جزیره کوچک احساسش
که سالها
در میانش تنها و خموش
به انتظار صدایی آشنا بنشسته
دل به دریا زند و
در آغوش خیس امواج
رقصان ؛
هم نوا با آواز دریا
تن بی تابش را تا ابد آرام کند
آری مرد
پلکان خسته اش را می بست
چون تن مرده او
زیر پای آسمان تاب نداشت
وکورسوی چراغ های کنار جاده
تاریکی اشباح تیره بختی را
در انبوه درختان ؛
لابه لای این جنگل گنگ
و سر بر افراشته
میان وحشت لحظه هایی ؛
مه آلود وتُنُک
ثمری جز اضطراب و زنده ماندن
به امید اعجاز مهتاب نداشت
م.ح