|
باز آی که تا به خود نیازم بینی...
|
شب های تنهایی
شب های بی آشنا ماندن
در هجوم سیل رسوایی
لحظه ها را با دلخوشیهای بی لذت طی کردن
غم ها را در میان انبوه سکوت گم کردن
شام را تا سحر گاه مرگ دیوانگی کردن
بغض را در میان حنجره فرو خوردن
آن زمان که در خود شیون می کنی
و سنگینی ذهنت تو را در اعماق خاک فرو می کشاند
و مدفون می شوی ،
در گورستان کلمات
به دور از هیاهوی شب تاب ها
زیر خروارها بغض و دل زدگی؛
زین غوغای بیداری
آه که چقدر کوچک بود
شیرینی سفر با غریبه ای عاشق
که در دل می خواند مرا
با نوای آشنایی
و مجالی که دیگر هرگز تکرار نخواهد شد
در میان ورق پاره های خاطرات
لحظه هایی ، بس کوتاه و رویایی
واکنون،
شب های بی پایان تنهایی