|
باز آی که تا به خود نیازم بینی...
|
دوست دارم بنویسم
تا خموش نمانم
دوست دارم از ناگفتنی ها بگویم
که دل را
به تکه گوشتی تیپا خورده مبدل کرده
دوست دارم از انبوه واژه های درهم ذهن
غزلی بسرایم
افسوس که غزلم
مثل وجودم
بی وزن است
ای غریبه تازه به دل نشسته
دل به حرفهای دل مبند
که دل لاف می زند
دل نداند که چه زجری می کشد تنم
از غربت ستاره ای
مدفون در جرم سنگین سیاه چاله ای
حتی خود دگر تاب ندارد وجود خویشتن
و در میان خاطراتی عذاب آور و بیمار
ای غریبه
بدان که عشق در واژه نامه جنون
عطر سابق را ندارد
بدان که مرگ در واژه نامه ی دیوانگی
رنگ زیستن می نماید
بدان که دیوانه دیگر احساس ندارد
احساسش را بوی تند تنهایی
و خش صدای شکستن نور
در میان انبوه سایه ها
و سنگینی عبور ثانیه ها
در گذار قیر گونْ شب هایی
از او ، به یغما بر ده اند
ای غریبه
در کنار عبور تند من خاموش بایست
و لحظه ای در من خیره خیره بنگر
تا در وجودم
سنگینی کوله بار شب را احساس کنی
ای غریبه
من در خانه تنهایی ام
و در صندوقچه بیداری ام
ارمغانی با ارزش تر از مرگ ندارم
پس مهمان خانه ام مشو!
چون نمی خواهم
رویای زیبای زیستن را
از خواب های آرام کودکانه ات
باز استانم
در کنارم بنشین
خاموشی ام را با دستانت نوازش کن
خیسی چشمانم را با گرمی نگاهت خشک کن
ولی چهره ام را از یاد ببر
چون شب تو را شریک جرم هایم میبیند
و تن نازکت را وحشیانه
در زیر ضربه های تازیانه سکوت
می پژمراند!
م.ح
در میان کاسه سرم
وز کنار خطوط ذهنم
چیزی آماس شده است
به سنگینی سکوت پیش از فریاد مردی گنگ صفت
خاموش و اسیر
و به غربت شمعی
که در ژرفای حفره ای از جنس عدم ،
کور سو می زند
مرگ روشنگر یکتای مسیر!
در عبور خاطراتم
وز عروج پروانه بی بال خیال
چیزی آماس می شود
و حس نفرت در وجودم
رو به تندی می رود
حسی کز خلال استخوانم رسوخ می کند و
بر می آشوبد در ژرفای بند بند بدنم
فوران می کند ناگه
ز تنگنای پر نشیب سینه
و سرا پا ، هستی ام را به آتش میکشاند
کینه ای دیرینه !
[]
وقتی مردی سیه پوش از دیاری که درآن
عشق میخکوب شده
بر بلندای دروازه شهر بر چوب صلیب
نیم سوخته شمعی در دست
جار می زند آنچه را که پندار ها می طلبند؛
زوزه هایی ، آواز گون و دل فریب
و می رباید
دل ساده طفلانی
که در دل عقده ذره ای مهر و وفا را دارند
و هستی آنها را
و هویتی که پدران با روح و خون و ناموس و سرشت
بر آن نقش آزادی از جور و ستیز ، حک کردند
به زوال می کشد و
کو دکانی مرد سیه پوش را هم چون پدری
می فشارند در اغوش و به او
هم چنان ، عشق می ورزند
آیا هیچ بیابند
هویت مدفون خود را
کودکان خوش پندار زمان...؟
[]
«از این فریاد
تا آن فریاد
سکوتی نشسته است
لب بسته در دره سکوت سرگردان ام...
جنبش شاخه ئی از جنگلی خبر می دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پا بر جای هزاران جار خاموش »
[]
در میان کاسه سرم
وز کنار خطوط ذهنم
گویی
چیزی آماس شده است!