|
باز آی که تا به خود نیازم بینی...
|
قلبم فسردست چه گويم
که ميان ذهنم غزلي ست
به وسعت آسمانها
و زبانم براي خلقش
ناتوان است افسوس
زندگی به چه اندازه تهی ست
وقتی که دگر عشق
برای دل من زیبا نیست
و دگر آبي اسمان برايم ،
با تیرگی شب هنگام ، يکسان است
و دگر اشک هم آرام نکند
دمی مرا زین همه درد
و دگر بغضم را ،
نتوانم هرگز مستور کنم
لا به لای واژه های ترک خورده ذهن
زندگي ذره اي نيرزد وقتي
که دلی را تنها
در میان قفسی تنگ اسیرش کردند
و تنهايي رنگ مرگ به خود مي گيرد
وقتی که تنها شمع شب را
که پروانه ای آواره
کز میان حجمی منحوس و سیاه
سالها آرزوی سوختن
در میان شعله های شب ستیزش می کرد،
باد خاموش کند
و وقتي که گون بی گناهی را دست تقدیر
در درون وحشی ترین خاک زمین
اسيرش می کرد
و آن هنگام که نسيم
از کنار گون تنها ،
بی اعتنا می گذرد
و حتی برای یکدم
غمخوار دردهای پر ملالش نشود
٬
وه چه گويم؟
از چه گويم که دلم مدتهاست
در پنجه وحشيانه آدميان
پوسيدست
و ذهنم درميان افکاري
که چون طوماري سرطاني
به تنش پيچيدست ،
گرفتار شده است
و تنها راه رهايي اش را
در دستان مرگ مي يابد...
« وقتی که پیرامن تو
چانه ها
دمی از جنبش باز نمی ماند
بی آنکه از تمامی صداها
یک صدا
آشنای تو باشد،-
وقتی که دردها
از حسادت های حقیر
بر نمی گذرد
و پرسش ها همه
در محور روده هاست...
آری ، مرگ
انتظاری خوف انگیز است؛
انتظاری
که بی رحمانه به طول می انجامد...
من مرگ را زیسته ام
با آوازی غم ناک
غم ناک
و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده »
شب بلند است وسياه
و چراغ شعرم ، گویی سو سو مي زند...
م.ح