|
باز آی که تا به خود نیازم بینی...
|
کودکی می خواندم
از پس این وهم شب اندود
با صدای بغض گونه خویش
در دردهایش با من می سرود
سنگینی سکوت دشت
اشکی در کنج معصوم دیده اش خشکید
می خواندم یکدم تا هم نوا بسراییم
غزل اندوه احساس خویش
در درون نگاهش دنیایی سخن پژمردست
و راه گلویش برای گریستن هم بسته است
در سکوتی به بلندای گریه های بی صدای شب گاهانه ام
٬
آری کودکی می خواندم
با تمام معصومیت خویش
و صدایم می کرد
می خواند که دستش را بگیرم
تا در پاکی اش لحظه ای مرهمی باشد
دردهای ناپایان من را شاید
او که مانند دیگر طفلان
لحظه ای شاد نزیست
و ذره ای در تب و تاب بازی های کودکان هم سالش مست نشد
و بغض نگذاشت
تا که شاید حتی یک بار
قهقهه سر کند از عمق وجود
چه تنها و غمگین
و وجودش و نگاهش و درونش
همه از درد سخن می گوید
انگار مرگ را بارها درکابوس های خویش می دیده
گویی شب های بی انتهایش را
در آغوش مرگ و با لالایی اش خوابیده
و از دردهایش با او ساعت ها سخن می گفته است
تا که تسکین دهدش مرگ شبی ، این همه درد
و با آن صدای کوچک و نازک خویش صدا میزندش
در ارزوی نوازشی که هرگز بر تنش احساس نکرد
و از مرگ می خواهد
آنچه را که دریغ می کنند از او همه کس
و چقدر احساسش به من نزدیک است!
و چقدر سکوتش و ذره ذره نگاهش با من سخن می گوید!
پس کیست که با من همصدا تکرار کند
کلماتی این چنین هذیون وار را ؟
و پای به پای من بیاید در آستانه شب
تا احساس کند در کنار اندوه وجودم باری
لحظاتی مجنون وار را؟
م.ح