|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
مه گرفته است شب را
مه گرفته است اینک ، شیشه نازک پنجره خانه من
و در آنسوی پرچین باغ خاطرم
زیر خروارها برف مدفون شده است
دفتر کهنه و بی ورق رویاهایم
و صدای ورق پاره ها
از میان گردباد لحظه ها
فرسنگ ها دورتر، در آنسوی پرچین می آید
به کجا میبرد نقش آرزوهایم را
و چرا تنها دفترچه کوچک و بی ریای من را
که تن برگ برگ اش
اشک هایم سیراب نمود
و باورم روح دمید
و گرمای امید ، بر او جان بخشید
من کجا خواهم زیست؟
در جوار تاریکی و سوز
و به زیر بار زخم های شب و روز
و در فراغ دفتر کوچک رویاهایم
که مدفون شده است
فرسنگ ها دور تر ازین باغ زمهریر زده
من کجا خواهم زیست؟
امشب با خود مرا خواهد برد
طوفان سرنوشت
به سوی سرزمینی ، در جوار ملکوت
و امشب با نسیم خیالم همسفر خواهم شد
تا نظاره کنم ، یک بار دگر
ستیز بیداری و خواب
بر سر تسخیر مرزهایی ز سکوت
م.ح