تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

 

سپید تر از همیشه

می بارد برف در قلب سیاه شب

تا بار دگر در ذهن تازه کند 

                  خاطرات تلخ رسوایی را

شب از همه می پو شد این رنگ سپیدی

افسوس که دل می خواهد بمیرد

در پایان بی سرانجام ترین فصل نا امیدی

دل دگر طاقت ندارد ضجه های خموش مرغکان فراری را

و صدای شکستن این قامت بلند شیشه ای

در عزای زیباترین رویای خویش

                                   غرق در زاری را

آری دل می خواهد بمیرد

 و دگر تاب ندارد 

حتی رنگ زیبای سپید آسمان شب را

 

صدایم می زند خاموشی

در میان انبوه کلمات

وز درون توده افکار پوچ

 و لابه لای دردهای خالی از تبم

از انبوه ابرها در آخرین ساعات شبم

 دگر هیچ چیز رنگ زیبای رویا را ندارد افسوس

و دیگر  عشق هم کابوسیست مرا

در  لحظه های آخرین بیداری شب های بی فانوس

م.ح

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 1:40  توسط متین  |