|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
در کوچه تاریک و دود آلود شهر
می خزید هراسان ز آدمیان
کرمک ابریشمی
بازیچه دست کودکان ، در آشفته دیاری از دهر
رو به سوی سرنوشتی موهوم و نهان
در پی برگی ، نهالی ، تکیه گاه کوچکی
تا بیاوزد بر آن ، پیله پروانگی
می خزید و می خزید لا به لای کوچه سیمانی تاریک شهر
گاه گاه پی می گرفت ٬ امتداد دیوار بلند خاکستری کوچه را از ابتدا
تا انتهای ناپیدای راه
از کنارش موحوش سایه هایی در حال گذار
روبروی دیده اش دالانیست ، متروکه و تار
احساس می کرد در دهان ، مزه دود ولجن
وز پی پیله تنهایی اش نومیدواران می خزید
در شبی همچون تمام روزگار دیوانه وارانه من
می خزید و می گریست کرمک تنهای شهر
م.ح