تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
باز آی که تا به خود نیازم بینی...
 

در کوچه تاریک و دود آلود شهر

می خزید هراسان ز آدمیان

کرمک ابریشمی

بازیچه دست کودکان ، در آشفته دیاری از دهر

رو به سوی سرنوشتی موهوم و نهان

در پی برگی ، نهالی ، تکیه گاه کوچکی

تا بیاوزد بر آن ، پیله پروانگی

می خزید و می خزید لا به لای کوچه سیمانی تاریک شهر

گاه گاه پی می گرفت ٬ امتداد دیوار بلند خاکستری کوچه را از ابتدا

تا انتهای ناپیدای راه 

از کنارش موحوش سایه هایی در حال گذار

 روبروی دیده اش دالانیست ، متروکه و تار 

احساس می کرد در دهان ، مزه دود ولجن

وز پی پیله تنهایی اش نومیدواران می خزید 

در شبی همچون تمام روزگار دیوانه وارانه من

می خزید و می گریست کرمک تنهای شهر

 

م.ح

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 21:31  توسط متین  |