شب را بیابم
در خواب نمناک
از اشک باران
شب را بجویم
آرام و ساکت
در کوچه هایی
دور از حقایق
مرگ از صدایم
خندان شود باز
چون بینمش روی
احساس خود را
همچون سکوتی بی امان ٬ می دهم پرواز
بر چادر مشکین شب من
در آتش بغض درونم
با خنجری از جنس مهتاب
حک می کنم باز
رنگ سپید روشنایی
شاید بیاید
از دور دست ها آشنایی
با خنجری برنده تر از جنس فریاد
آرد بسویم دست یاری
شاید بیاید...
م.ح
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 1:53 توسط متین
هوس کردم بنویسم
یک دنیا حرفهایی که درونم گندیده اند رو بیرون بریزم
گاهی وقت ها در درونت احساسی داری که با تمام وجود می خواهی ارضایش کنی
ولی انگار ذهنت ٬ زبونت ٬ دستهات و همه اعضای بدنت رو بیماری فرا گرفته. انگار همه تو خواب عمیقی فرو رفته اند و تورو با خواسته های درونی تنها گذاشته اند.
گاهی وقت ها فکر می کنم می بینم یه چیزی درونمه که خیلی تنها شده. شاید بشه اسمشو گذاشت وجود ماواری موجودیتم!
احتیاج به کمک داره . کمکی که اونو از این وضع فلاکت بار نجات بده. ولی یه چیزی همیشه مانع من برای کمک به اون شده.شایدم مانع نشده ولی انقدر خودم رو با چیز های پوچ و مسائل محقر روزمره سرگرم کردم که اونو به طور کامل فراموش کردم.
وقتی کمی به دور و برم نگاه می کنم و با دوستان و هم دانشگاهیان که انقدر در جنب و جوش و تکاپو هستند بر خورد می کنم واقعا حسرت می خورم.
حسرتی که همه وجودمو فرا می گیره. هر کسی زندگیش رو به یه سمتی سوق داده و با تمام توان خودش رو به سمت خواسته و نیاز درونی اش هدایت می کنه. هر کسی به یک صورت این موجود درونی اش رو از سرش واکرده اما من ....
دوست دارم امشبو با هاش خلوت کنم . شاید به نتیجه ای رسیدیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:58 توسط متین
|
نه چراغ چشم گرگي پير
نه نفسهاي غريب كارواني خسته و گمراه
مانده دشت بيكران خلوت و خاموش
زير باراني كه ساعتهاست مي بارد
در شب ديوانه ي غمگين
كه چو دشت او هم دل افسرده اي دارد
در شب ديوانه ي غمگين
مانده دشت بيكران در زير باران ، آهن ، ساعتهاست
همچنان مي بارد اين ابر سياه ساكت دلگير
نه صداي پاي اسب رهزني تنها
نه صفير باد ولگردي
نه چراغ چشم گرگي پير
م.اخوان ثالث

+
نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 23:0 توسط متین
|