|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
چه زیبا می سراید دریا
وچه زیبا می نوازد آواز ساحل را
چه رویایی است
چشم دوختن به این سمفونی عشق دو بی همتا
بنگر و بیندیش و اشک ریز
در بوسه های موج بر شن ها
می نگرم صخره هایی را
که زیر خشم دریا
در هم فرو می شکنند
صخره هایی که کارشان
جز جدایی این دو عاشق نیست
و دریا تاب له شدن شن ها را
زیر لگدهای سنگ نتواند
باری می نگرم
فارغ از رنج میان ذهنم
خالی از خواهش مرگ گونه خویش
در قله اوج شعرم
رویاهای عشقی طوفانی را
و گهگاه در افق خیره شوم
تا تماشا بکنم
پیوند فرش و عرش تا ابد آبی را
٬
شب هنگامان
چه می نوازند امواج؟
شاید
در عزای مردی در میان دریا
که سرتا سر روز را
دست و پا می زده است
و با حنجرهای پاره
و با صدایی که شباهت
به بغضی خاموش می داد
فریاد کردست:
" آی آدم ها٬ آی آدم ها"
و نگاهش بی ذره ای نور امید
در افق می دوزد
تا که برسانند امواج سپید
صدای خفه اش را شاید
به ناخدایی زخم خورده و تنها
در کنارش کشتی دزدان دریا
کز درون می سوزد
و به هر سو هراسان می دود
تا که شاید
راهی از بهر رهایی جوید
یا ٬ چه بسا رساندند امواج
طنین خاموشی بغض گره خورده او
به گوش های کر ماهیگیر پیری
کز دوردست
میفشاند تور مرگ ماهیان را بر آب
و افسوس و هزاران افسوس دریا دیریست
که مجنون وار در خواب
رویای وصل ساحل دارد
٬
حال ٬ شب هنگام
به صدای دریا گوش کن
گویا اکنون
صدای مرد تنها ست
که او را برای لحظه ای
نگذارد آرام
آری صدای خفه مرد تنها ست
که نومیدوار طلب می کردست
چون منی را
که زل زده بر امواج
و دیوانه وار زمزمه می کردم
آه ، زندگی جز رویاست؟!
آیا پرنده آزاد است؟
پرنده از نطفه ای که داخل تخم بسته شده بود متولد شد.از همان لحظه های اول شروع به در آوردن صداهایی مبهم میکرد. صدایی که بیانگر عجز او بود. انگار از مادرش می خواست تا دنیا دنیاست در کنارش بماند.
پرنده در گوشه ای از لانه کز می کند تا مادرش باز گردد با کرمی ، شب پری ، سوسکی در منقار . هرچه بود ، بود .چه فرقی می کرد؟ پرنده تنها به فکر رفع گرسنگی خویش بود . این انتظاری بود که کار هر روز و هر شبش شده بود.
چند ماهی می گذرد . حال پرنده بال و پری در آورده و گویی می تواند گلیم خویش را از آب بکشد. اکنون رسم پرواز کردن را هم از مادر آموخته . می تواند به هر کجا که بخواهد ، برود . بال ها را می گشاید و بر فراز سبزه زاران ، جنگلها ، کوهها ، دشت ها ، که همه در نگاهش سرزمین های رویاهایش را می نماید پرواز می کند. به گونه ای می خواهد احساس درونی اش را ارضا کند. با پرواز بر فراز هر سرزمین ، اشتیاقش برای ادامه راه فزونی می یابد وبه نیاز خویش بیشتر پی می برد.گویا برای ارضای حس کنجکاوی اش می خواهد همه دنیا را جستجو کند.
اما چیزی مانعش می شود .پرنده بی اعتنا به نیاز درونی خویش به دنبال غریزه می رود. غریزه ای که انگار کنترل بال های او را به دست گرفته. فکرش را از کار انداخته و از او موجودی بی اختیار ساخته. حال پرنده می بایست به دنبال جفتی بگردد. غریزه راهی پیش پایش نگذاشته. از این دشت بدان دشت. ماهها برای جفت گیری تلاش می کند...
حال پرنده دو سه سالی هست که از عمرش می گذرد.اکنون یک ماهی است که جفتش بر روی تخم خوابیده و پرنده به هر دری می زند تا شکم او را سیر کند.
جوجگانش متولد می شوند وبا اصواتی مبهم مادر و پدر را جستجو می کنند.
این صدا هاخاطراتی را در ذهن پرنده تداعی می کند و او را به یاد سالهایی دور می اندازد. سالهایی که در کنار مادرش گذرانده بود.یاد اولین خاطره پروازش می افتد. چه خاطره شیرینی! یاد نیاز بزرگ درونش که هنوز بی پاسخ مانده بود. گویا غریزه آزاد زیستن را از او گرفته بود.
اکنون پرنده ذوست داشت پرواز کند. فقط پرواز . می خواست به دور دست برود. جایی که هیچ آشنایی در آنجا پر نمی زند. کناظری که سالها پیش دیده بود را در ذهن مزمزه میکرد و به خود می گفت : « هنوز دیر نیست . من هنوز بر فراز دشت های بسیاری پای نگذاشته ام . نباید وقت را تلف کرد. بیاد رفت.»
اکنون درست چهار سال و دو ماه است که از تولد پرنده می گذرد و سه ماه از جدایی او از خانواده اش.
در میان کویر صدای قار قار بی امان کلاغ ها می آید. لاشخورها و حشیانه به یک نقطه حمله ور شده اند. گویا چیزی یافته اند. به زحمت می توان از میان این هیاهو لاشه تاراج شده موجودی را دید . نزدیک تر که می شوی ، صورت تکیده پرنده آشکار می شود. گویی در چشمانش هنوز هم ، همان برق کنجکاوی دیده می شود. پرنده نگاه مرموز خویش را به راهی نیمه تمام دوخته است.
آه پرنده، فقط یک پرنده بود.
خانه ام آتش گرفتست
آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را
تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از درون خسته سوزان
می کنم فریاد ، ای فریاد
خانه ام آتش گرفتست
آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقش هایی را که من
بستم به خون دل
بر سر و چشم درو دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من
وای بر من
سوزد و سوزد غنچه هایی را که پروردم
بدشواری در دهان گود گلدان ها
روز های سخت بیماری
از فراز بامهاشان شاد
دشمنانم موزیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش بجان ناظر
در پناه این مشبک شب
من بهر سو می دوم گریان
از این بیداد می کنم فریاد ، ای فریاد
وای بر من همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
وانچه دارد منظر و ایوان
من بدستان پر از تاول
این طرف را می کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
زان دگر سو شعله برخیزد ، بگردش دود
تا سحرگاهان که میداند
که بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا : « مشت خاکستر »
وای آیا هیچ سر بر می کنند از خواب
مهربان همسایگانم ازپی امداد
سوزدم این آتش بیداد گر بنیاد
می کنم فریاد ، ای فریاد ،ای فریاد
مهدی اخوان ثالث