تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

 

 

هست شب


               
که در او هر دم بیم فرو ریختن است


و در دل من نیز چون شب بیمی ست


بیم ماندن و در شب مردن


و در میان جوکیان خرد شدن


همچو بیگانه ای از دوردست خاکی


که به خیالش مانده از راه دراز


                             خاطرات چندشناکی


کز او همه دارایی ربوده رهزنان


و بسیار زخم ها مانده بر دست و پایش


و اکنون زخم هایش چرکین


و بر سینه جای زخمی ست زان تیغ برنده ترین زهرآگین


در گلویش بغضی خفه کردست او را


و نگاهش خیره مانده سوی آسمان


تا که شاید بشنید جوابی هر چند کوتاه و حقیر


                                                   
از بارگه اورامزدا


او که گویا بسیار زخم های درونش را


نتوان گفت کس پاسخ

 


هست شب


            
و در من بیش از همه چیز


                                        
بیمی مانده و وجودم را چون خوره می خورد و می شکند


بیم خاموشی در ظلمت شب


و در میان این خاک متعفن و غریب


و در لا به لای مردمانی همه نفرت بار و تاریک پرست


تا که شاید بگیرند ز شب


                          
خرده نانی چو نصیب

 


«هست شب، یک شب دم کرده و خاک


 
رنگ رخ باخته است...»

 م.ح

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 11:29  توسط متین  | 

حوالی نیمه شب بود که به ناگاه زنگ خانه به صدا در آمد

آقای محسنی با حالتی آشفته و خواب آلود در را باز کرد .

ناگهان حامد با حالتی سراسیمه وارد شد.

آقای محسنی:چی شده این وقت شب اینجا چیکار می کنی.

حامد: ترخدا اقا یه کاری کنین دارن بچه ها رو لت وپار می کنن.

-:زبون وا کن ببینم چی شده.

-:بچه ها دو شبه تحصن کردن .

-:قضیه شو شنیدم ولی مگه در گیر شدین؟

-: ما فقط داشتیم شعار می دادیم. انگار می ترسن حرف ما به گوش بقیه برسه.

-:یه دقیقه صبر کن الان می یام.

آقای محسنی به سرعت به داخل خانه رفت و پس از مدتی هر دوی آنها به سمت دانشگاه رفتند.

 

فضای عجیبی بود.دود و گرد وغبار همه جا رو پر کرده بود . دانشگاه تقریبا شبیه میدان جنگ شده بود. روی زمین لکه های خون به چشم می خورد. دم در دانشگاه نظامی ها وغیر نظامی ها طوری گارد گرفته بودند که آدم می ترسید حتی بهشون نزدیک بشه . آقای محسنی و حامد به سمت در رفتند در این حال که ماموران جوری نشان می دادند که قصد حمله کردن را دارند آقای محسنی کارت شناسایی اش را نشان داد .

-: من باید برم تو شاید بتونم بچه ها رو آروم کنم.

مامور حراست: این زبون نفهما رو مگه می شه آروم کرد. باید یه جوری ادبشون کرد که تا عمر دارن یادشون نره.با آدمای منافق و بی خدا ، پیغمبر باید اینجوری رفتار کرد!

-: با اینکار اوضاع وخیم تر میشه . شما اگه کاری نکنین بچه ها هم قصد درگیری ندارن.

 

خلاصه با هر زحمتی بود آقای محسنی به اتفاق حامد وارد شدند.

 آقای محسنی با دیدن سر و وضع بچه ها  جا خورد.  بچه هایی که شاید برای اولین بار بود که با کسی درگیر میشدند. صورت های له شده وخونآلود.بعضی بچه ها عینک به چشمشان خرد شده بود.بعضی ها انقدر باتوم تو دست و پاشون خرده بود که به سختی و لنگان ، لنگان حرکت می کردند.بعضی دیگر که برای اولین بار با این حوادث روبرو می شدند دور از چشم دیگران به گوشه ای کز کرده بودند و سرشان را به میان زنوان پنهان کرده بودند. از همه بدتر چند تا از بچه ها که به شدت اسیب دیده بودند روی زمین دراز کش افتاده بودند و بقیه به دور آنها جمع شده بودند و سعی میکردند آنها را آرام کنند.

 

حامد ناگهان فریاد زد:بچه ها خواهشا یه لحظه گوش کنین. آفای محسنی استاد ادبیات هستند که همیشه همراه دانشجو ها و هم صدا و همدرد آنها در همه عرصه ها بوده اند برای همصدا شدن با شما اینجا آمده اند . خواهشا ساکت باشید تا صدای استاد رو همه بشنون.

 

آقای محسنی که انگار هنوز نتونسته بود با اوضاع آشفته دانشگاه کنار بیاید و در حالت اغما به سر می برد ناگهان مثل اینکه متوجه چیزی شده باشد خود را جمع و جور کرد و بغضی را گلویش را می فشرد قورت داد و باب سخن را شروع کرد.  

 

-:  سلام عزیزان. نمی دونم چی بگم . فقط می تونم بگم متاسفم. تو دوران تدریسم هرگز به یاد نمی آورم که با دانشجو یان مملکتی به خاطر سلب حقوق صنفی شان اینطور برخورد شده باشد.

دولتی که هنوز نتونسته خواسته های اولیه و حقوق مسلم قشر دانشجو و نخبه مملکت رو پرداخت کنه چطور میتونه دم از حقوق بین المللی و عدالت در جامعه بزنه و  در حالیکه به جای رسیدگی و خدمت به حقوق شهروندان اونم چه شهروندانی کسانی که هر کدومشون سرمایه های علمی مملکت به حساب می یان ، به زور باتوم و چماق می خواد آنها رو خاموش کنه تازه هر روز هم پشت تریبونهای خودش روضه فلسطین میخونه و برای مظلومین جهان به سر و سینه میزنه!  آی مردم دنیا بدونین که غیر از انرژی هسته ای چیزای دیگه ای هم حق مسلم ما هست. دخالت نکردن تو امور دانشگاه هم حق مسلم ما ست. احقاق حقوق دانشجو ها هم حق مسلم ماست. اجازه اخراج و دادگاهی کردن اساتید و دانشجوها رو نداشتن هم حق مسلم ماست...

ما میخوایم  همه دنیا بدونن که ملت ایران بخصوص کسانی که سالها و قرنها برای آزادی و آبادی روز افزون ایران تلاش کرده،خون داده، سیلی خورده و زندانی شده اند هر گز در مقابل هیچ مستبدی خاموش نمی شینند و  نمی توانند زور گویی های یک قدرت را بالای سر خود تحمل کنند. ما ایرانی هستیم و به ایرانی بودن خود افتخار می کنیم چون میدانیم ایرانی آزاد اندیش است. چون می دانیم ایرانی لیاقت بهترین ها را دارد و ایرانی می تواند بهترین باشد.

 

با این صحبت ها مثل اینکه روحی در کالبد خسته و مایوس بچه ها دمیده باشند همه شروع به کف زدن کردند.

آنگاه همه  با شور و حال عجیبی شروع به خوندن سرود یار دبستانی و ای ایران کردند.

بعد از اینکه کمی از خستگی جمع کاسته شد آقای محسنی ادامه داد: بچه ها الان وضعیت خوب نیست صلاح اینه که فعلا به این تحصن پایان بدیم چون معلوم نیست این کسانی که پشت در آماده هر وحشیگری هستن چه عکس العملی با ادامه تحصن نشون بدن.اینجوری فقط باعث میشه یه سری دیگه از بچه ها افقی بشن . فعلا یه جوری تحصن رو جمع و جورش کنین تا در روزهای آینده هر جوری شده خواسته های خودمون رو به گوش مسئولین برسونیم.

 

 حوالی هفت و نیم صبح بود که غائله هر طور که شده تموم شد ولی نیروهای حراست که هنوز مایل به ادامه درگیری بودند به خود اجازه هر گونه رفتاری رو با دانشجوها می دادند. وقتی آقای محسنی از این رفتار انها گله می کرد آنها در جواب می گفتند : به ما گفته شده از هیچ خشونتی دریغ نکنیم!...


بچه ها خسته و کوفته غرق خون و اشک و درد به سمت منازل خود حرکت می کردند.

فردای ان روز اسم حامد جزو افرادی بود که به کمیته انضباطی احضار شده بودند.


 یک ماه از این ماجرا می گذرد و
 سه هفته ای  می شود که آقای محسنی در دانشگاه پیدایش نیست...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت 21:3  توسط متین  | 



در درونم چیزیست

که برای خاطرش ٬ می نویسم دو سه خطی گر هنوز

و برای دلجویی او ٬ می سرایم قطعه شعری جانسوز

 در درونم چیزیست

که صدای وزش باد بهار

و بوی نم کوچه های باران زده هم

                           تنهایی من را کافیست

در درونم چیزیست

که نگاه مردمان غربت زده این دیوانه سرا

و زمزمه شوم شیاطین اندرین آشفته دیار

و ننگین روزگاری که نشاندست به نگاهم زخمهایی بسیار

                             در نیاورد پریشان خاطرم را از پای

در درونم چیزیست

که غرقه در تعفن نگاه دیگران

و در بهت کلمات

                 کز درون حنجره می نشیند همچو تیغی بر جان

                            باری نفسی تازه کنم و فغانی سر دهم روز به روز

در درونم چیزیست 

که برای خاطرش ٬ می نویسم دو سه خطی گر هنوز


            که در مرثیه خوانی نور

                      می فشانم قطره  اشکی 
                                          
                                                    به رنگ افق های دور

                                                                                   تنگ غروب

در درونم چیزیست...!


                                                                 

                                                                                                     م.ح

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 20:24  توسط متین  |