|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهرهي ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظهء باریدن را گوئی منتظرند ...
فروغ
... واقعا مشكل مردم ما الان شكل موي بچههاي ماست؟! خوب بچهها دوست دارن موشونو
(مويشان را) هر جوري بزنن، به من و تو چه ربطي داره. من و تو بايد به مسايل اساسي كشور برسيم. يعني دولت بايد بياد اقتصاد رو سامان بده، فضاي كشور رو آرامش ببخشه،
امنيت رواني درست كنه، پشتيباني بكنه از مردم. مردم سلايق گوناگون دارن، با سنتهاي مختلف، اقوام مختلف، تيپهاي مختلف، دولت خدمتگذار همس.چرا مردم را كوچيك ميكنين،يعني واقعا مردم رو اينقدر كوچيك
ميكنين كه الان مشكل مهم جوانهاي ما اينه كه مدل موشونو چهجوري بزنن و دولت هم نميذاره. شان دولت اينه؟! شان مردم اينه؟! اين توهين به مردم ماست...
چرا مردم را دستكم ميگيريم؟ واقعا اينقدر يعني الان مشكل كشور ما اينه كه مثلا فلان دختر ما فلان لباس رو پوشيد؟! اين الان مشكل كشور ما اينه؟! يعني مشكل مردم ما اينه؟! ..


هان قاصدک چه خبر آوردی؟
از سر زمین دور دست
از سبزه زاران خیال
از کومه های گلی
کز در و دیوار آن میشنوم ، بوی ریحان و پنیر
از سرزمینی که در آن شاعران ،
در حصار هیچ بارویی نباشند اسیر
و در نسیم سحرگاهانش ،
بلبلان مست کنان ، عشوه کنان میخوانند
٬
هان قاصدک ! ، با توام
دل من ، شکوفه های تازه بشکفته سیب را تنگ است
ریه هایم پر شد از گرد و غبار
و نگاهم دیگر، نتواند ببیند
شهرغربت زده ای را که خروش قهرمانانش
محصورشده در دیوار
پس چرا خاموشی؟
لااقل ، از غنچه هایی تازه رسته ، سخنی باز بگو
از نگاه مردمانی ساده
مردمانی بی ریا
زان سرزمینی که فقط در ذهن من می گنجد
و بوی گندم زارش مدهوش کند ، پریان عرش را
و شامگاهان ، بال به بال مهتاب بر روی بام
در افلاک می جویند،
کودکانش ، پروانگان خیال
بگو از چهره آفتاب سوخته دهقانی
که برای رویش شاخه گلی
و برای نازش شبدرکی
جوی آبی ، رو به سوی سبزه زاران می کند
و در معصومیت نگاه آنها
آسمان سرشار از آبی و نور
و فرشتگان بی امان می نگرند ،
سرزمینی را که تجلی گه عشق است و سرور
٬
هان! ای ، قاصد سرزمین هایی دور
ای کاش می شد ، بنشینم در برت ، بر پشت نسیم
و رها کنم خویشتن را زین خاک
تا ابد می رفتیم بدانجا که در آن
بویی زین شهر نباشد هرگز
و رنگی زین زمین و آسمان ، نتوان کرد پیدا
قاصدک ، امشبی من با تو، تاب ندارم دیگر
قصد رفتن داری؟
پس من چه کنم که شدم ،
با خاطرات سرزمینت شیدا
م.ح
قهر مکن با من ، ای یکه درخت تا ابد سبز ، در خاک کویر
قهر مکن تاب ندارد تنم این تابش مرگبار را
و نگاهم چون تویی می طلبد ، که شود غمخوار ، تن پر خار را
و بدانم چون تویی هرگز نیست
قهر مکن بی تو، زیر سایه سار کدامین سبز درختان سر دهم
شیون شب هنگامه دلتنگی ام ؟
٬
هستی ام ؛ اقیانوس
و وجودم غریقی ست اسیر
در نفرت امواج چندشناک و در بی رحمی دریای پیر
در کنار ساحل آرام تو را می بینم
که نگاهم می کنی خاموش
گویی از کرده ای رنجیده ای
در بستری تلاطم خیز و در بیم امواج مست
سر می دهم از درد ، مجنون وار ، خروش:
« گر تو دستم را نگیری ، چندی دگر خواهم مرد
و آنگاه شاید در دلت زخمی نشیند تا ابد
در خاطرت چه بسا لحظه ای کوتاه بیاید صورتی مقهور و سرد»
ِ٬
قهر مکن با من
که سکوتت که نگاه غضب آلودت
تن خسته مرا خشکاند زیر بار رنج و درد
من به دور از گرمی دستان نوازشگر تو
در زمهریر تنهایی ام
زیر سایه سار کدامین سبز درختان سر دهم
شیون شب هنگامه دلتنگی ام ؟
پشت کدامین کوه ؟
و در ژرفای کدام اقیانوس؟
دست گیرد لحظه ای ، از نگاه خسته ام
آشنایی چون تو دوست؟
م.ح