|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
شب به نیمه رسیده و پنجره ها خاموش
آسمان آویخته تکیده مه اش بر گوش
در مرز نگاهمان ستاره ای سوزد
و نگاه مردمان خسته ز گل را به خویش می دوزد
شب به نیمه رسیده و بوف پیری می خندد
به شاعری که بر روی بام خانه خویش
و در حصار پنجره های تاریک می گرید
به شاعری که نگاهش در آسمان دوخته
و بال به بال پرنده خیال
رو به سوی مه بر افروخته
ستاره سوخته
پرواز کند
و در امید روزنه ای هر چند حقیر
که تواند ذهنش را
از آشفتگی شب رهایی بخشد
مرد شاعر بیدار
در سکوتی محض به نظاره خورشیدی نشیند
که از وحشت شب
و در آستانه سوگواری خویش
گیسوان سپیدش را
وچهره غمبار وپیرش را
پشت مشکین چادری
پنهان کرده
٬
شب به نیمه رسیده
بوی لاشه طفلی
که ماهها قطره ای شیر ننوشیده
و روزها در کنار رهگذران گریسته
بوی زخم هایی چرکیده
ز تن مردی
که به جرم فغان های شب هنگمانش
عمری ست ٬ همجوار تازیانه زیسته
در غبار شامگاهان
به مشام مرد شاعر می رسد
٬
مرد شاعر هر شب بیدار است
و در شب خفتگان مغرور
ز گفته اش مسرور
چشم در چشم سیاهی مجنون وار هشیار است
٬
شب به نیمه رسیده و در مرز نگاه شاعر
از هر سو
دیوار است
۱۳۸۵/۱/۲۸
م.ح
![]()
ایستاده ام در غوغایی بیکران ، خاموش و نهان
می نگرم بر در و دیوار در زمانی بی پایان
عجبم ، مردم این شهر چه را می جویند؟
از چه می خندند و با هم ، چه سخن می گویند ؟
در میان هیاهوی زمین کر شده ام
دل من غمکده ای است و زبانم لال است
لا به لای کوچه های رنگین ؛ توهم آور و ننگینم و کور
در کنارم شوری از آدمیان بر پا و من مهجور
٬
ای قناری فراری ز شهری که در آن آوازت
به فغان شب هنگامه من می ماند
ای گل خشکیده کنار کوچه ،
که شب پری در سوگت، نوحه ها می خواند
چه کسی میفهمد حال ما را ، افسوس
که توهم می میری
که تو هم می خشکی
باز هم پروانه شعر من نگیرد پر و بال
و هنوز هم زبانم بسته و در سینه هیاهو و ملال
٬
ایستاده ام در غوغایی بیکران، خاموش و نهان
خیره می گردم مات ، در نگه آدمکان
می شمارم زردی برگان درختی ،
چون گذار منحوس زمان
و تن نازک جگر گوشه گلی می خشکد ،
روبروی دیدگانم ، گریان
۱۳۸۵/۱/۲۳
م.ح