تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست



رهایی

این آشنای غریب

گهگاه

         چون تهی میان دو مرگ

پرفریب

و چونان تکاپوی شعاعی نور

                از تنگنای میان شاخ و برگ

نومید و افسرده

٬

مردی بر بلندای آسمان خراش

              از سرگیجه های بدمستی ، سرخوش

                                                    رجز می خواند

رهایی را

            با چشمانی خمار می جوید

با آینه نگاهش در تقابل با آینه مرگ

                  می خواهد ابدیتی سازد زین جوشش

افسوس
       
          که شیشه های آینه اش نازک بود

                                و حادثه بی رحمانه نافرجام

٬

اینک شعاعی نور

 بر تابیده از ماهی
 
                که در گوشه ای 

هنوز کورسو میزند

چونان مردی فرو افتاده

              از بلندای آسمان خراش

  دست و پا می زند!

 

                                                                                      ۱۳۸۴/۱۱/۲۴
                                                                                                               متین.ح


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 9:30  توسط متین  | 

هوا بدجوری گرفته بود.انگار آسمون می خواست تلافی این چند روز و در بیاره. صدای گوش نوازی در تمام فضا پیچیده بود. اشک اصرار داشت که خودشو از زندان چشم آزاد کنه.ندایی در گوش زمزمه می کرد :«لیش تاخر عباس»

 چرا عباس دیر کرد ؟ ای کاش از او تقاضای آب نمی کردم. اگر عباس برود و برنگردد چه؟ آنوقت حسین دلش را به که خوش کند؟ خیمه ها! اگر کسی بو ببرد عباس بازنگشته. وای...برای لحظه ای خیمه ها خاموش شدند.طفلانی که جگرشان در عطش می سوخت دیگر ننالیدند! فضا بغض آلود شده بود. هیچ کس نمی دانست باید چه کند. چگونه می توان باور کرد؟ کربلا دیگر پهلوان ندارد ! حسین دیگر صدای برادر دوست داشتنی خود، برادر پهلوانش که هرگزاز روی ادب به او حتی یک بار برادر نگفته بود نخواهد شنید . دشمن که تا بحال جرات چپ چپ نگاه کردن به خیمه ها را نداشت  وقتی بفهمد محافظ خیمه ها ، علمدار لشکر... چه رفتاری با زن ها و کودکان خواهد کرد؟ به حتم اجازه هر بی شرمی را به خود خواهد داد. چه فاجعه ای! باورم نمی شود! حتی آسمان که خود شاهد همه ماجرا بود باورش نمی شود. بعد از آن چه خواهد شد؟...

هوا بد جوری گرفته بود.انگار آسمون می خواست بغضی که قرنها تو گلوش گیر کرده بود رو خالی کنه!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 14:21  توسط متین  | 

 

 

 

می گویم از درد                  می گویم از سنگ


می گویم از لحظه های بی رحم

 
                         
که پیا پی می تازند


و دریغ


که صدای پایش


در گوش طنین نندازد

 


 
خط من جز ناله نیست


                     
که درون صفحه ها خشکیده است


خط من اشکی ست

 
           
        که بر گونه کرکسی غلتیده است


کرکسی که گوید:


«پس چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟»


خط من بوته خشک شبدری ست

 

                                 زیر پای باغبان


که زخون میگرید:


«گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد؟»

 


چشم ها را غباری ست سمج


که به سبزی درختان، نگران می نگریم


و در آسمان ؛ رویای کویر

 

به روزنه هایی، رو به ملکوت


              جز «کلوخی تیپا خورده» ننگریم


و به صداقت صدای رهگذر


                    جز به کینه، دل و دیده نسپریم

 


گوش ها سنگین است


بس پر از فریاد است


و شغالان بس در آن زوزه کشیدند


صدای نازک « پر مرغان اساطیر»


                   ذهن فرسوده ما را نوازش نکند

 



کس نگفت


         
به صدایی که میان شاخه ها تکیده است ، گوش کنیم ؛


شاخه ها خشکیده اند


                      آن ها را نشکنیم
 

۱۳۸۵/۱۱/۱۲
متین.ح


 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 17:24  توسط متین  | 

شب بود. به ساعت نگاهی انداختم. عقربه های ساعت باچه تلاشی اوج می گرفتند! دلم گرفته بود. می خواستم با رفتن به بیرون و قدم زدن در تاریکی شب برای زمانی هر چند کوتاه فکرم را آزاد کنم.

پنج ، شش تا ژاکت ( که معلوم نبود چند تا حیوان زبان بسته را به زور لخت کرده بودند  تا امثال من سردی روزگار را احساس نکنیم) به تن کردم و بیرون جستم.

هوا صاف بود ولی به قدری سرد بود که تا مغز سرم یخ زده بود. در حالی که در افکار خود غوطه ور بودم به انتهای کوچه نزدیک می شدم  . گاهی برای آنکه خود را از فکر کردن به مسائل ومشکلات گذشته خلاص کنم به آسمان نگاهی می انداختم و ذهن خود را بدان مشغول می کردم .

در انتهای کوچه سایه ای دیدم. ترسیدم مبادا جانوری ، دزدی ، قاتلی باشد که بخواهد پاچه ام را بگیرد . ولی وقتی تصویر واضح تر شد مردی را دیدم که در میان زباله ها به دنبال چیزی می گردد . نزدیک تر شدم . جوانکی بود که بر می آمد چهارده ، پانزده سالی بیشتر نداشته باشد. خیلی دوست نمی داشت نگاهش کنم. صورتش را پنهان می کرد . ولی من با نگاه کنجکاوانه ام او را وارسی کردم.

صورتی رنجور ، چشمانی فرو رفته ( که گویی یک نفر چندین بار به آنها مشت زده)،پلکانی که به خیال من خیلی در بالای چشمانش سنگینی میکردند، موهای آشفته و هیکلی بسیار نحیف و لرزان.

خیلی دوست داشتم چیزی بگویم ؛ به او کمکی کنم یا لا اقل با او هم درد شوم ، کنارش نشینم و از درد هایش بپرسم . ولی من چه می فهمم ؟ چه می دانم ؟ من که به زور پنج ، شش تا لباس گرم سر پا ایستادم چطور می توانم حال و هوای کسی که با یک کاپشن پاره با حرص و ولع به دنبال روزی خود در میان زباله ها ( که با آنکه فاصله ام از آنها کم نبود باز هم نمی توانستم بوی گند آنها را تحمل کنم ) می گردد، درک کنم؟

به ناگه اتفاقی افتاد. ماشین شهرداری که طبق معمول دیر کرده بود ، به سمت او آمد. نگاهش کردم.  ملتمسانه به ماموری که در حال جمع آوری زباله ها بود نگاه می کرد!  با چشمانش حرف می زد :« چه کنم ؟ امشب چطور شکم خود را سیر کنم. اصلا خودم به درک. مادر پیرم را چه کنم ؟ او چشم به راهم است. اگر امشب هم با دستان خالی به نزد او بروم چه جوابی دهم . نمی توانم ، نمی توانم ، به خانه برگردم . نمی توانم...»

 داستان دخترک کبریت فروش در ذهنم تداعی شد.  ولی این داستان تفاوت هایی هم دارد. دخترک کبریت فروش به زور پدر ، از خانه بیرون رفت ولی پسرک به زور گرسنگی و برای زنده نگداشتن مادر پیرش.دخترک کبریت فروش خانه ای داشت که امیدی برای ماندن داشته باشد ولی پسرک خانه ای ندارد ؛ سرپناهش بیغوله  ایست در میان خرابه های شهر. دخترک کبریت فروش در موقع تنهایی و بی کسی دستان گرم مادر را در کنار خود احساس می کرد ولی پسرک وقتی به یاد مادر می افتد احساس خستگی و آزردگی بیشتری می کند.

گفتم شاید بتوانم کمکی کنم . ولی معلوم نبود کسی که با هزار زحمت سعی میکرد نان خود را (بدون چشم داشت به دست رنج دیگران ) در آورد ، صدقه بگیرد. جیب هایم را گشتم . ولی دریغ از یک اسکناس ،

دریغ ... دیگر چه می توانستم بکنم؟ من هم جیره خور کس دیگری بودم.  کاری از دستم بر نمی آمد.

برای کسی که حتی آشغال هم می توانست کمکش کند ، هیچ کمکی از من ساخته نبود .

آری ، من از آشغال هم کمترم!  

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 15:54  توسط متین  | 

بازم  بی خوابی! نمی دونم مردم چرا شبا خوابشون می گیره .واقعا حیف نیست چنین نعمت بزرگی رو از دست بدن؟ به نظر من که خیلی به خودشون ظلم میکنن. ولی اگه بقیه هم بیدار بودن که شب لطف خودشو از دست می داد. قشنگی شب به همین سکوت و تنهاییشه. گاهی وقتا نصفه شب یه افکاری به ذهنت میرسه که عمرا تو طول روز وقتی برای فکر کردن به اونا  رو داشته باشی. مثلا یکیش همین بی حسیه.

هیچ به زندگی بدون احساسات فکر کردی. وقتی راحت یه گوشه لم میدی بی تفاوت نسبت به همه چیز و همه جا  وقت خودتو برای فکر کردن به وقایع که احساستو به گونه ای بر انگیختن ، تلف نمیکنی. دیگه هرس هیچی رو نمی خوری. به هیچ ها می خندی واز هیچ ها می گریی.

فقط سعی مکنی زندگیتو یه جوری بگذرونی. هیچ احساسی نسبت به اشتباهات گذشته و امیدها وآرزوهایی که آیندتو می سازه نداری و بیخود وقت خودتو صرف پرداختن به اونا نمی کنی.

 وقتی گریه یه آدم رو که از بس بدبختی های روزمرش براش تکراری شده آرزو میکنه که خودکشی گناه نداشت و خودشو از این زندگی نکبت بار خلاص می کرد ، می بینی همون احساسیو داری که وقتی یه آدم بی درد و مرفه که از بس پولداره نمی دونه واسه چی زنده اس.

چقدر زندگی بدون احساس زیباست.

می دونی چرا؟

چون اگه کمی فکر کنی می بینی بعضی ها  هستن که نسبت به همه چی احساس نفرت دارن و خیلی ها فقط احساس درد و بعضی هم انگار زمین و زمان برای راحتی اونا کمر بسته پس چه خوبه که این احساسو از همه شون بگیری تا عدالت رو رعایت کنی. الکی شعار نده عدالت برای همه .

قبول کن دیگه، تو که نمیتونی به زور بهشون احساس بدی پس اگه نداشتن نه خودت هرس بقیه رو می خوردی تا بتونی تحت تاثیرشون قرار بدی نه اونا نسبت به تو احساسی داشتن که تمجیدت کنن یا سرزنش.

اصلا می دونی سالانه چند میلیارد دلار صرف انتشار کتاب های شعر ، رمان ، روزنامه و خیلی ابزار دیگه می شه تا مردمو تحت تاثیر حرفاشون بذارن؟ می دونی با این میشه چند طرح اقتصادی رو اجرا کرد.

اصلا یه سوال مهم. احساس به چه دردی می خوره؟

به این درد که هر روز عاشق یه نفر بشی بعد یا اون حالت رو میگیره و یه عمر مثل احمقا همش باید به گذشتت فکر کنی یا آخرش مثل دو تا مرغ عشق با هم یه عمر زندگی میکنین ولی آیا این احساس خوب ، همیشه هست؟

آیا نمی رسه وقتی که از کرده تون پشیمون بشین یا احساس بدی نسبت به عشقتون پیدا کنین . واقعا که فقط وقت تلف کردنه. اصلا میدونی وقتی احساسی نباشه چقدر آدما وقت برای کارهای مختلف اضافه می یارن.

آقا ما نه لذتشو خواستیم نه عذابشو!

حالا ممکنه بگی :«خوب اگه عشقی در کار نباشه اونوقت پدر و مادری در کار نیست که فرزندی در کار باشه اونوقته که نسل بشر منقرض بشه . »

الکی دلتو به این حرفا خوش نکن . خودت هم می دونی همه اینا بهانه است.

مگه پیشرفت روز به روز علمو نمی بینی؟ به راحتی به کمک اون  میشه جنین انسان تولید کرد . این روش تازه مزایایی هم داره ؛ دیگه مشکل افزایش یا کاهش جمعیتو هم  نداریم و علاوه بر اون می شه با تولید هر انسان رفتار اون رو هم تحت نظر بگیرن تا مبادا کار خلاف قانون یا شرعی انجام بده .  به نظر من که دیگه هیچ مشکلی پیش نمی یاد.

 اگه تو نظر دیگه ای داری خوب بگو ببینم حرف حسابت چیه. واقعا بی انصافیه بعد اینهمه دلیل و منطق بخوای بی دلیل موضع گیری کنی.

 

چه احساسی نسبت به بی حسی داری ؟ من که فکرشم کلافم می کنه!
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 1:13  توسط متین  |