|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
آب از دیار دریا
با مهر مادرانه
آهنگ خاک می کرد
بر گرد خاک می گشت
گرد ملال او را
از چهره پاک می کرد
از خاکیان ندانم
ساحل به او چه می گفت
کان موج ناز پرورد
سر را به سنگ می زد
خود را هلاک می کرد!
متن زیر را از سایت« roozonline.com »انتخاب کردم:
من اورا مي شناسم...
اورانمي شناسم. نمي شناسم. نمي شناسم.
عکسش را در ايسنا مي بينم. پيراهن آبي برتن. شلوار جين به پا و دوربين در دست. در بازار شلوغي مي رود. لبخندي بر لب دارد که از آن جواني مي تابد و اميد پرواز مي کند.
- مي دود که خودش رابرساند؟
- دير مي شود... دير مي شود...عکس بايد به موقع برسد..
عکس ديگرش به دوربين نگاه مي کند. چشم هاي روشن کويري دارد. چشم هايي که حالا خاکستر است. خاکستر.
- همه جزغاله شدند.
خبر اين رامي گويد. آنکه خبر را مي نويسد مي گريد و مي نويسد. مي گريد ومي نويسد:
- بر بال مرغابيان عکس هايش پريد..
پريد. رفت. لحظه اي بود. لابد بچه ها در هواپيماي نظامي مي خنديدند. جابجا مي شدند . دوربين ها راآماده مي کردند. از تهران دود گرفته مي رفتند. بايد به آب هاي آبي مي رسيدند. آنجا که نظاميان تدارک جنگ يا دفاع را مي بينند.
- لحظه اي بود. لحظه اي. بال هواپيما به ساختمان گرفت. جرقه زد. خنده ها خاکستر شد. دوربين ها مرگ خود راثبت کردند. قلم ها بر متن مرگ دويدند. آن پيراهن آبي هم در عکس بود. آن چشم هاي کويري هم بود. مرغابي ها هم بودند.
-هيچکس زنده نماند. هيچکس.
خبرها مي گويند. خبرها بي رحمند. حتي وقتي آنها راباگريه مي نويسي، بي رحمند:
- خبر رسيد که حسن قريب بربال مرغابيان عکس هايش پريد. دوباره نگاهش مي کنم. او کاوه گلستان است در بازار اصفهان. دوربين بدست بطرف فرمانده نظامي مي رود. او باقرزرافشان است که مي دود و دوربين قديمي روي شکمش تاب مي خورد. اوجهانگير خان صوراسرافيل است که بردار شد و اعدام را در سرنوشت روزنامه نويس ايراني نوشت. او محمد مسعود است که درآتش مي سوزد. او رحمان هاتفي است که تاريخ انقلاب را مي نويسد و انقلاب فرمان مرگش را هولناک و فجيع تقرير مي کند. او مسعود بهاري است که روي لبه بام نشسته و آخرين سيگارش رادود مي کند. دمي بعد فروافتاده بر خاک ومرده است. او من است. ماست. همه ما که تا قدم در روزنامه گذاشتيم، پايان تلخ خود را رقم زديم. تاريخ خونين ما را فقط يک نفر نوشته است در چند جلد. مقدمه اش که تاريخ شهداي مطبوعات ايران باشد، قطورترين جلد است. کتابي که سال هاست اجازه انتشارنگرفت تا نويسنده اش، يکي ازما، مهدي بهشتي پور، به خواب ابدي رفت و کتاب هنوزدر نوبت مجوز است.
او، آن چشم ها، آن پيراهن آبي، آن مرغابيان در پرواز مائيم. و شکارچيان در انتظار. کاوه در ميدان مين مي دود. بمب روي خانه باقر مي افتد. طناب دار هميشه آماده است. خسرو گلسرخي را بياد بياور. او را از کيهان به پاي جوخه اعدام بردند.
سزاي تو که قلم در دست مي گيري اعدام است در ميدان. يا ترور در کنار حوض آبي خانه ات تا مير زاده عشق نباشي. مرگ اگر نباشد، زندان است. اکبر گنجي هنوز آنجاست. مسعود بهنود و ابراهيم نبوي درآمدند. مسعود باستاني که هست.
وزندان اگر نباشد، تبعيد است. صد سال پيشتر با دهخدا شروع شد. بايد بروي تا فراموش بشوي. از مرگ وزندان هولناک تر. مي خواهند قلمت رادر خاک کنند. مي خواهند صدايت رابر باد دهند.
نگاه کن به نقشه جها ن. عليرضا نوري زاده و بهنود و سينا مطلبي ونصير اميني در لندن، تقي مختار دريک گوشه آمريکا، استاد دکتر صدرالدين الهي در گوشه ديگرش، هماسرشار جايي ، مهرانگيز کارجايي . پرويز نوري در شهري و عباس پهلوان در شهر ديگر. فرج سرکوهي در آلمان. نوشابه اميري وهوشنگ اسدي و حسين باستاني در فرانسه. نبوي و فرشاد بيان در بلژيک. واين سياهه کوچکي از صدها نام است که در اين شب سردغربت بيادت مي آيد. من اورامي شناسم. مي شناسم. مي شناسم.
او من است، اوماست. اگر خيلي خوش شانس باشيم، درحادثه اي به ذغال مبدل مي شويم و وزير محترم برايمان مجلس ياد بودمي گذارد.
سرنوشت او که با مرغابيانش و دوستانش رفت، داستان همه ماست که قلم رانفروختيم وانسان را
هوای شهر بد جوری گرفته.پرنده ها هم دارن از این شهر کوچ میکنن. ولی ما آدمها همچنان باید به زندگی تکراری خودمون ادامه بدیم.
انگار اسمون سیاه این شهر دل مردمشم هم رنگ خودش کرده.
یه وقتی میرسه که خسته از اینهمه تکرارهای پایان ناپذیر و دل گرفته از این شهر خاکستری می خوای تنها به گوشه ای بنشینی و بلند بلند گریه کنی. ولی توی این شلوغی حتی خلوتی برای گریستن نیست!
آخه آدم به چی دل خوش کنه؟به جواب سلام های زورکی که هر روز از صد نفر میشنوه یا به لبخند های به معنی ای که صدها نفر هر روز به اون میزنن ؟
به خدا آدم نمیدونه چیکار کنه. خودشو بزنه به رگ بی خیالی؟ ولی نمیشه نسبت به همه مسائل بی تفاوت شد. بلاخره کاسه صبر آدم یه روز لبریز میشه.
اینجا جاییه که هیچ کس حاضر نیست از حق خودش برای دیگری بگذره. برای مردم این شهر واژه ی دوست واژه ای بی معنیه.اینجا جاییه که مردمش حتی حاضر نیستن برای عقیده دیگری احترام بذارن.
اینجا شهر خستگی هاست . شهر ناله های بی صداست.
حتی دیگه آسمونم جرات نمیکنه بغضشو تو ابرای سیاهش پاره کنه!
تنها اینو میتونم بگم :
از همه کس و همه چیز دل خسته ام.
چه جای ماه،
که حتی شمع فانوسی
درین سیاهی جاوید کور سو نزند
به جز طنین قدمهای گزمه سرمست
صدای پای کسی
سکوت مرتعش شهر را نمیشکند
به هیچ کوی و گذر
صدای خنده مستانه ای نمی پیچد
چراغ میکده آفتاب خاموش است!
فریدون مشیری

در شبی سرد تنها به گوشه ای ایستاده . منتظر است. منتظر نگاهی آشناست ، نگاهی گرم تا شاید سردی شب را از یاد ببرد.بغض امانش بریده. لحظه ها می خواهند نور امید را در دلش خاموش کنند.........
هنوز منتظر است ولی مایوس نیست .
شعر زیر سروده خودمه:
باورم کن
به سردی دستانم
به بغض بی پایانم
اعتنا مکن
به گرمی قلبم
به خواهش چشمم
پاسخ گو
میان این همه ظلمت ز من مگردان رو
نیاز دل غم زده ام را به خاطرت بسپار
از غبار چنین شبی ننگین
چشم شستن را
دوباره رستن را
بیا و باور کن
زین خیال شب زده لحظه ای دل کَن
بیا و سکوت سرد تنهاییم بشکن
ندای ناله ی مرا زسینه ام بشنو
ندای غم روزگاران را
چشم به راهی بهاران را
بیا وباور کن
در آسمان سیاهم ستاره ای گم گشت
بیا و این شب تلخ را ستاره باران کن
بیا شبانگاهان؛
بیا هنوز مهتاب
ز روزنه ی ابر سیاه میتراود نور
هنوز مرغ سحر
ناله میکند از دور
امید به رهایی را
طلوع روشنایی را
بیا و باور کن
به گوشه ای بنشستم انتظار کشم
نیامد از تو نشانی دریغ از یکدم
در این سراچه ی وحشت انتظار چه تلخ ست
ولی دلم بی تاب؛
ز شوق دیدارتو همچنان منتظر ست
مگو چشمانم
دگر روشن به دیدار توام نخواهد شد
مگو نمی آیی؛
باورم نخواهد شد