|
گفتی به ناز که بیش مرنجان مرا برو ، آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
|
روزگار غریبی است نازنین.
دیر بازی ست عشق از این دیار رخت بر بسته. انسانیت را به جرمی دستگیر کرده اند و چون به جرمش اعتراف نکرده او را به حبث ابد محکوم کرده اند!
خاک که راز خیانت آدمیان به یکدیگر را در سینه پنهان کرده دیگر طاقت نیاورد وبا فریادی از درون میشکند.
زمین که چون مادری بشر را درآغوش خود پرورانده است از اعمال فرزندانش به ستوه آمده و از کرده خود پشیمان است.
هنوز دیر نیست...میشود عشق را به این شهر طاعون زده باز گرداند. هنوز انسانیت گوشه زندان دل ما نفس میکشد.
بسیار جست وجو کردم و خواهم کرد. شاید هنوز روزنه ای مانده باشد که نور امید را در دلم روشن کند.
در آرزوی روزنه ای امید.....
در پشت چار چرخه فرسوده ای، کسی
خطی نوشته بود:
«من گشته ام. نبود!
تو دیگر نگرد،
نیست!»
این آیه ملال
در من هزار مرتبه تکرار گشت و گشت
چشمم برای این همه سر گشتگی گریست.
چون دوست در برابر خود می نشاندمش:
-در جست و جوی آب حیاتی؟
در بیکران این ظلمات آیا؟
در آرزوی رحم؟عدالت؟
دنبال عشق؟
دوست؟...
ما نیز گشته ایم
«و آن شیخ با چراغ همی گشت...»
آیا تو نیز، - چون او-«انسانت آرزوست؟»
گر خسته ای بمان و اگر خواستی بدان:
ما را تمام لذت هستی به جست و جوست.
پویندگی تمامی معنی زندگی ست.
هرگز
«نگرد! نیست»
سزاوار مرد نیست...

|
ديگر زمين تهي ست ...
خوابم نمي ربود
نقش هزارگونه خيال از حيات و مرگ ،
در پيش چشم بود .
شب ، در فضاي تار خود آرام مي گذشت
از راه دور ، بوسه سرد ستاره ها
مثل هميشه ، بدرقه مي كرد خواب را .
در آسمان صاف ،
من در پي ستاره خود مي شتافتم .
چشمان من به وسوسه خواب گرم شد ...
ناگاه ، بندهاي زمين در فضا گسيخت !
در لحظه اي شگرف ، زمين از زمان گريخت !
در زير بسترم ،
چاهي دهان گشود ،
چون سنگ ، در غبار وسياهي رها شدم .
مي رفتم آنچنان كه ز هم مي شكافتم !
دردي گران به جان زمين اوفتاده بود
نبضش به تنگاي دل خاك مي تپيد
در خويش مي گداخت
از خويش مي گريخت
مي ريخت ، مي گسست ...
مي كوفت ، مي شكافت ...
وزهر شكاف ، بوي نسيم غريب مرگ
در خانه مي شتافت !
انگار ، خانه ها و گذرهاي شهر را
چندين هزار دست
غربال مي كنند !
مردان و كودكان و زنان مي گريختند
گفتي كه اين گروه ز وحشت رميده را
با تيغ هاي آخته دنبال مي كنند !
آن شب زمين پير
اين بندي گريخته از سرنوشت خويش
چندين هزار كودك در خواب ناز را ،
كوبيد و خاك كرد !
چندين هزار مادر محنت كشيده را ،
در دم هلاك كرد !
مردان رنگ سوخته ار رنج كار را ،
در موج خون كشيد .
وز گونه شان ، تبسم شوق و اميد را ،
با ضربه هاي سنگ و گل و خاك ، پاك كرد !
در آن خرابه ها
ديدم كه مادري به عزاي عزيز خويش
در خون نشسته بود
در زير خشت و خاك
بيچاره بند بند وجودش شكسته بود
ديگر لبي كه با تو بگويد سخن نداشت
دستي كه در عزا بدرد پيرهن نداشت !
زين پيش ، جاي جان كسي در زمين نبود ،
زيرا كه جان ، به عالم جان بال مي گشود !
اما دراين بلا ،
جان نيز فرصتي كه برآيد ز تن نداشت !
شب ها كه آن دقايق جانكاه مي رسد ،
در من نهيب زلزله بيدار مي شود
در زير سقف مضطرب خوابگاه خويش ،
با هر نفس ، تشنج خونين مرگ را
احساس مي كنم .
آوار بغض و غصه و اندوه ، بي امان
ريزد به جان من
جز روح كودكان فرو مرده در غبار
تا بانگ صبح نيست كسي همزبان من .
آن دست هاي كوچك و آن گونه هاي پاك
از گونه سپيده دمان پاك تر ، كجاست ؟
آن چشم هاي روشن و آن خنده هاي مهر
از خنده ”بهار“ طربناك تر ، كجاست ؟
آوخ ! زمين به ديده من بيگناه بود !
آنجا هميشه زلزله ظلم بوده است .
آنها هميشه زلزله از ظلم ديده اند !
در زير تازيانه جور ستمگران
روزي هزار مرتبه در خون تپيده اند
آوار جهل و سيلي فقر است و خانه نيست
اين خشت هاي خام كه بر خاك چيده اند !
ديگر زمين تهي ست ...
ديگر به روي دشت ،
آن كودكان ناز
آن دختران شوخ
آن باغ هاي سبز
آن لاله هاي سرخ
آن بره هاي مست
آن چهره هاي سوخته از آفتاب نيست
تنها در آن ديار ،
ناقوس ناله هاست ، كه در مرگ زندگي ست !
فریدون مشیری
وقتی در سکوت پاییز در میان درختان عریان بر روی جسم بی جان بر گها پا می گذاری چه حسی داری؟
تا به حال سعی کردی به صدا ی جان دادن برگی گوش کنی!؟
شعر زیر سروده خودمه:
ناله ی برگ
دوباره باغ دلم رنگ زرد به خود گرفت
دوباره نم نم باران خاطرات را تر کرد
چه میشنوی در سکوت پاییزان؟
صدای ناله برگان، آواز پوسیدن
صدای دست وپا زدن برگی، به خاک غلتیدن
چه فاجعه ای ، مرگ این همه برگ!
به چه می اندیشند در آستانه مرگ؟
شاید به روزهای خوشی که با درخت بودند
حال خود را در آغوش خاک میدیدند
کمی بیش از این به اطراف بنگر
میان برگها تکه برگی پوسیده
ز درد از تمام وجود ناله ای سر داد؛
مرگ را کنار خود دیده
در تکاپوی خویش میزند ز دل فریاد:
که سرنوشت خودت را به دست باد نسپار
اگر چه سرنوشت مرا به دست باد سپرد
ولی تو میتوانی این رسم را شکنی
میان این همه برگ به گوشه ای بنگر
که برگهای درخت سرو، خسته زجنگ
ایستاده اند در برابر باد همچون سنگ
نوایی از دل آنها سکوت باغ بشکست:
تو هم توانی این رسم را شکنی
میان کهنه درختان تکه برگ پوسیده
به وقت دادن جانش بزد ز دل فریاد:
که سرنوشت خودت را به دست باد نسپار
I ran into a stranger as he passed by,
بامردي كه در حا ل عبور بود برخورد كردم
.Oh excuse me please" was my reply"
اوو!! معذرت ميخوام
;He said, "Please excuse me too
من هم معذرت ميخوام
".I wasn't watching for you
دقت نكردم
We were very polite, this stranger and I.
ما خيلي مؤدب بوديم ، من واين غريبه
We went on our way saying good-bye.
خداحافظي كرديم وبه راهمان ادامه داديم
But at home a difference is told,
اما در خانه چيزي متفا وت گفته ميشه
how we treat our loved ones, young and old
با آنهايي كه دوست داريم چطور رفتار ميكنيم
,Later that day, cooking the evening meal
كمي بعد آنروز، در حال پختن شام
My son stood beside me very still.
پسرم خيلي آرام كنارم ايستا د
As I turned, I nearly knocked him down.
همينكه برگشتم به اوخوردم وتقريبا" انداختمش
" اه !! ازسرراه برو كنار"
بااخم گفتم
He walked away, his little heart broken.
قلب كوچكش شكست ورفت
I didn't realize how harshly I'd spoken.
نفهميدم كه چقدر تند حرف زدم
While I lay awake in bed,
وقتي توي تختم بيدار بودم
God's still small voice came to me and said,
صداي آرام خدا در درونم گفت
"While dealing with a stranger, common courtesy you use,
وقتي با يك غريبه برخورد ميكني ، آداب معمول را رعايت ميكني
But the children you love, you seem to abuse.
اما با بچه اي كه دوست داري بد رفتار ميكني
Go and look on the kitchen floor,
برو به كف آشپزخانه نگاه كن
You'll find some flowers there by the door.
آنجا نزديك در چند گل پيدا ميكني
Those are the flowers he brought for you.
آنها گلهايي هستند كه او برايت آورده است
He picked them himself: pink, yellow and blue .
خودش آنها را چيده: صورتي و زرد و آبي
He stood very quietly not to spoil the surprise,
آرام ايستاده بود كه سورپريزت بكنه
and you never saw the tears that filled his little eyes."
وهرگز اشكايي كه چشماي كوچيكشو پر كرده بود نديدي
By this time, I felt very small,
در اين لحظه احساس حقارت كردم
واشكام سرازيرشدند
I quietly went and knelt by his bed;
آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم
"Wake up, little one, wake up," I said. "
بيدار شو كوچولو ، بيدار شو
Are these the flowers you picked for me?"
اينا گل ها ين كه تو برام چيدي؟
He smiled, "I found 'em, out by the tree.
او خنديد— اونارو كنار درخت پيدا كردم
I picked 'em because they're pretty like you.
ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
I knew you'd like 'em, especially the blue ."
ميدونستم دوستشون داري ، مخصوصا" آبيه رو
I said, "Son, I'm very sorry for the way I acted today;
گفتم پسرم واقعا" متاسفم ازرفتاري كه امروز داشتم
I shouldn't have yelled at you that way ."
نميبايست اونطور سرت داد بكشم
He said, "Oh, Mom, that's okay. I love you anyway."
گفت :اشكالي نداره من به هر حال دوستت دارم مامان
I said, "Son, I love you too,
گفتم :من هم دوستت دارم پسرم
and I do like the flowers, especially the blue."
و گلهارو هم دوست دارم ، مخصوصا" آبيه رو
|
Are you aware that if we died tomorrow, the company that we are working for would easily replace us in a matter of days. But the family we left behind will feel the loss for the rest of their lives. And come to think of it, we pour ourselves more into work than to our own family an unwise investment indeed, don't you think? So what is behind the story? What does the word FAMILY mean to us? |
آيا ميدانيد كه اگر فردا بميريد شركتي كه در آن كار ميكنيد به آساني در ظرف يك روز براي شما جانشيني مي آورد.اما خانواده اي كه به جا ميگذاريد تا آخر عمر احساس فقدان شما را خواهد كرد.
و به اين فكر كنيد كه ما خود را وقف كا رميكنيم ونه خانواده مان .چه سرمايه گذاري نا عاقلانه اي !! اينطور فكر نميكنيد؟!!پشت اين داستان چه پندي نهفته است. كلمه " خانواده " يعني چه ؟؟
وقتی شب ها خیلی راحت و بدون هیچ دغدغه ای می خوابی آیا هیچ به ذهنت خطور کرده که همسایت یا چند تا کوچه بالاتر یا چند محله اون ورتر کودکی هست که از درد گرسنگی خوابش نمی بره . یا پدری بخاطر اینکه نمیتونه پول کتاب بچه اش رو بده شرمش میشه تو چشماش نگاه کنه.آیا هیچ وقت از پنجره به بیرون نگاه کردی تا شخصی رو ببینی که کنار پیاده رو از سرما به خودش میپیچه یا کودکی که هیچ پناهگاهی جز آغوش گرم مادرش نداره.
آیا هیچوقت سعی کرده ایم به فراتر از چهارچوب زندگی خودمون فکر کنیم و نسبت به مسائل پیرامونمون بی تفاوت نباشیم؟
کمی به گذشته خود فکر کنیم تا در آینده حسرت روزهای رفته را نخوریم.
در خانه ات هستی و می بینی:
در ژرف اقیانوس آرام
نسل فلان ماهی- هزاران سال پیش از ما-
نابود گردیده ست.
ۀ
در خانه ات هستی و میخوانی:
نور فلان سیاره،صدها سال نوری
- تا بگذرد از کهکشان ما -
پهنای این هفت آسمان را در نوردیده ست!
ۀ
در خانه ات هستی و از اینگونه بسیار
هر روز می خوانی و می دانی.
اما،نمی دانی
اینک سه روز است
همسایه ات،تنهای تنها،در اتاقش
از این جهان بی ترحم چشم پوشیده ست!
همسایه ای بیمار
همسایه ای تنها
داروی قلبش را
در استکان هم ریخته،
نزدیک لب آورده،
آه اما ننوشیده ست!
آشفتگی هایی، گواه میدهد:
تا با خبر سازد شما را یا شمایان را
بسیار کوشیده ست
ۀ
همسایه ای امروز می گفت:
-البته با افسوس-
-«من، سایه اش را گاه می دیدم
از پشت شیشه،
مثل اینکه مشت بر دیوار می زد!»
و آن دیگری -افسرد- می افزود:
-«من هم صدایی می شنیدم،
از پشت در،
بی شک،
تنهائی اش را زار می زد!»