تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
در انجمن عقل فروشان ننهم پای/دیوانه سر صحبت فرزانه ندارد ...
لمس می کنم

سرمای مرگ بر تن بی جان شادی ام

با دستهای خود

می باید آن

   جسم ظریف

        کودک خموش

آن چشم های پاک

             خیره به بی رحمی زمان

در گور تنگ

گهواره قضا

بر خاک بسپرم

ای خفته

یاد آور آن دم غوغای دیرباز

در انفوان سپیده دم  ناز و دل نواز

کو آن صدای خنده بی انتهای دوش

با من بگو کجاست

ای طفلک خموش

بر بالین تو

می گریم لیک نه از آسمان تنگ

سوگ گیرم لیک نه از آن بخت تیره رنگ

بر چهره تو می نگرم

            که این نیست سهم تو

این نیست سهم ما

امید بریم به خاک و جان سپریم به خاطرات

عمری ز عشق خوانم و از جور آدمی

مدفون کتم پاره گدازه به  زیر سنگ

سهم تو از حیات

کوته تبسمی

یا آن کلامی که ز روزمرگی

آن واژگان که چو تیر عدم ز غیب

در بیشمار ضربه به کارزار می زدند


ای کاش می شنیدند طنین درد

از گور و مرهمی

بر جان خسته ام

بر پیکر نحیف تو در غارت زمین

بر کهنه زخم مان

نقش تبسم آن طفل شیرخوار

آغوش مادرانه ای به سترگی زندگی

اندر ازای آن تب پوچ، گریه های پست

در سینه ات جنبش آن برگ در نسیم

بر من کلامی ز غم یار می زدند...


لمس می کنم

سرمای گور تو

ای بینوا طفلک من

                  کودکی من

ای روشنی مانده دمی در نمور غم

ای آیه تلخ رهایی سرشته در

دشنام و کفر شب هنگامه سنم

رویای کوچکم

           به طراوت، جوانه ای

در گرد و خاک ریخته به سر آشیانه ام

حال آن تن ظریف و پراز نور،

                               یاد تو

با من بگو چگونه به دل خاک بسپرم؟




م.ح


+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 2:20  توسط متین  | 

عاشقی از سرم نرفت لیک برفت ز یاد تو

عهد قدیم و خاطرم، بوسه ناتمام تو


با تو شکستم عهد پیش، خانه دل ز نو زدم

حال تو گوی با دلم کی شود او رها ز تو


آن دل پر غرور من، طالع پرسرور من

جور تو آنچنان شکست، کوچه نشین زار تو


بر فلک و ستارگان، مرده مه مرا ببین

آنچه ز نور مانده است حال بیا نثار تو


موج ز دور می زند، غرقه به آب می برد

آه شبانه مرا، زورق بی سوار تو


حال به کجا برم تنم مهر که را بپرورم

چون همه قاتل دلند مردمی از تبار تو


گرجه سکوت می زند زخمه بی قراری ام

خانه به خانه می برد، واژه به واژه یاد تو



م.ح


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 20:49  توسط متین  | 

چه خلاصه

ما گذر کردیم

فصلی از با هم بودن ها را

که دو بیتی سرور

گرچه کوتاه اما بی مثال

در میان بی قافیه و بی سر و ته اشعار دیوان

سر زده آمده در عمق نمور دالان

عمر بی قاعده ام

که همه شب هایش

رنگ هر ماه هر سال

بی خبر پا گذاشته در سرای زندان واری

که چو قلب کهنه شهر

فسرده، تاریک

آن زمانی که تن احساسم

زیر بار دروغ آدمی خم شده بود

واژه های زیستن همگی

در نظر

نقش تکراری شب های خفه

خس خس جان کندن

و تقلا برای ماندن

زیر این گنبد خاکستری و تنگ و کریح

آمدی که حضورت

جلوه هستی را

در نظر زنده کند

چو وجودت

مثل هیچ کس نبود

و کلامت ربود

زخم چرکین سکوت را

از عبور کابوس دیروز

وجفای روزگاران

با دلی بی پروا

 

از دم آشنایی

این جدایی

بر سر سینه سنگینی کرد

دیدگان به یگانه راهی

که در دور به دوراهی عبور

بی سرانجام می شد

فکر بی تو بودن

و دوباره شعر تنهایی ها

غزل عشق

ایمان

سرد و غرق تردید

از سر

آه،

 سرودن...

بی تو در اوج بهارم چو خزان

با تو اما برگ ریز زندگی

طعم بودن را داشت

با تو بودن

نفس سبز شکفتن هایست

که تمام لحظه هایم ناگزیر

از وجودش جاریست  


م.ح

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 0:25  توسط متین  | 

همیشه

از تنهایی می ترسیدم

و اکنون

از هجمه مهر همدمان

آن دم که

پشت مهر ورزیدن

پس هر آشنایی

در ورای هر عشق

لحظه تلخ جدایی را باید دیدن

و جفای آنکه

روزگاری مدعی بود دوستی ها را


آنکه کوبید درب خانه تاریکت

بر تن خانه منقوش به دلتنگی و شعر پای گذاشت

لحظه ای با تو نشست

با تو از جانش گفت

ادعا کرد که چون هیچ کس نیست

و چه زود

عهد و دل را به کلامی بشکست

جنس دیگرها بود

مردمانی بیاراسته با صورتکان سپید و خندان

از درون پوسیده

عنکبوت وار

در کمین طعمه های لرزان

 

همواره هراسم از نگاه شب بود

و کنون از طلوع صبحی می ترسم

که نوید تیرگی هایی

 بس سیاه تر و بلندتر

ز تمام شب های عمر تنهایی من را بدهد

شعر ها را به کلامی بدرد

و ببرد زبان آواز

از دهان همه مرغان سحر

 

می هراسم از نور

که برق دیدگان دیو نکبت باشد

که کمر بربسته

به یغمای ته مانده امید و احساس

می گریزم از نگاه پر مهر

که همین دلخوشک ها

در خفا کشت و ربود

شهوت پرواز را

 

روزگار می گوید

خشت خشت دل را

 از تپش ها به شوق دیدار

از نیاز آن سرود پرمحبت

ببایست زدود

باید در کنج متروکه این خانه خزید

و به شوق شب های بلند

در پناه غزلی کهنه گریست

 

یاد آری که به تکرار گفتم

آن که انکار تو را در پی داشت

حال گویم بار دیگر

              گو اگر معترضی

 

«ماجرای عشق فریبی بیش نیست!»



م.ح



+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت 3:46  توسط متین  | 

ای کاش

به پاکی آسمان

در جشن سالانه و بارش خزان

آن دم که از فراز سپهر، زمین و عرش

آسوده می رسد صدای غمم به گوش

یا در سکوت خیابان های برهنه، بی خروش

باز بیابم بهر تنهایی ام صدا

کامی پر از حضور

آن بوسه های تلخ و گس سرشک و شور

پیمانه ای لبریز از آن باده خوش نوش


ای کاش

دستی بزرگ رسد از آن آسمان سرخ

چون آتش دلم که به تنگی ست شبیه من

دستی کشد بر سر این غم زده سرا

بالی شود بهر گریز از جمع کور و لال


ای کاش

آن پرتو تابیده در افق

آن کورسوی امید در فراز خواب

نگذارد چون مرا از حسرت و عطش

در پشت درب های تیره سراب


ای کاش باز رسد قاصدک ز راه

با آن تبسم و عشوه های بی مثال

تا برکشم غبار از سکوت خویش

تا برکنم تن از جامه سیاه



م.ح


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 14:39  توسط متین  | 

چقدر سخت است

در خاطر خود داشتن آن آشنا

که به تو

روزی  نزدیک تر بودت از جان

و همو که تو را ساده تر از

دل بریدن از تمام آشنایان و غریبان دیار

          رهگذران سرما زده و سردر گریبان

                 از یاد بردست

و چه اندازه دل من تنگ است

از برای آن روز های ساده باهم بودن هامان

که کنون جای خود را

به تیره ترین ابرهای دورنگی داده است

و چقدر ناعدلانه است این عشق

طرفی

مست از پیروزی

ودگر سو مغمومتر از آنچه سزاوارش بود


دلم این روز ها بس تنهاست

تنهاتر از آن گل پیچک

کنج باغ متروک

نیمه جان و برجاست

یا که شاید کرم ابریشم پا در پیله

آنکه بال پروانگی اش

بازست و اسیر

یا که آن یکه به جا مانده درختی به کویر


دلم این روزها گلایه دارد

اما سردرگم آن متهمی است

که او را خو داد

به تن سنگی عشق های دیروز

زره یخ زده ای بر تن او

هم برید و هم دوخت

که دگر عشق برایش شیرین

                                ننماید هرگز

و دوست داشتن واژه ای پوج نماید

در کتابی که کنار شاعرانه هایش سوخت


دلم این روزها شکایت دارد

لیک نداند از که

شاید از عشق

پیمان های سراپا فریب

از آشناترین چهره دیروز و کنون

چون تمام صورتک ها غریب

شکوه دارد از خویش

بیشتر از همه دشمنی های حال

نافرجامی های دیروز

  وفزون تر ز تمام آدم هایی که

به بازی دادند اورا دو سه روز


گله ها،  از سادگی هایش بیش


زین روزگار مبهم و

خالی از شوق به پیش



م.ح

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 20:24  توسط متین  |