|
من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست ، آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...
|
میرسد باز صدایت بر گوش
از درون دخمه های نمور و پنهان
می شناسم صدای ضجه ات را هر بار
و طنین مویه های شب هنگامت
که ز درد زخم های عمیقت بر پشت
جای تازیانگان عقده اربابان
و ز سنگینی بار های بر دوش
نقش تاولی کبود حک شده در پیکره ات
همه گویای بی رحمی ظلمیست
که نگیرد پایان
آری برادر
این چنین می نگارند بر جبر زمان
آری برادر
من هنوز می شنوم
زنگ مجنون وار زنجره هاست در گوشم
که به من می زند هر دم به نهیب
و این بند به دستت
ز تولد بستند
گاه نقش ستم ها آشکارا
چو کبود تازیانه بر توست
و بیگاه اینچنین شلاق ها
ز زبان ،
بس تلخ و درد آورتر
از بلندای منبرکان فریب
می زنند بر تن و فکر وگوشت
و بار عقده هاشان
ز سخن ها ی ثقیل و کاخ ها و در پی اش باز زنجیر
بر دوش رنجور و ترک خورده تو باز نهند
آری بردار این چنین است تقدیر
با خودم می شنوم ، میگویم ، می گریم
که بازوان من و تو نقش رفاه حاکمان
و زخم ها که دگر نیست توانم به شمار
و امیدی نه به نور بل به خیال زیستن
تن تو نیست دگر حال در بند
چه بسا ذهن و اندیشه تو
به سیاهچاله ای تاریک و خموش می پوسد
و زبانت در دهان می گندد
و امیدت در میان دخمه ها گم شده است
و تمام عمرت
ز غم نان و نیاز کودکان
بهر گذران خویش و هم کیشانت
می دوی در پی کار و بیگار
و هنگام فراغت
به محراب نمازهای ولع
بوف شومی به جانت
ریسمان ریای خویشتن ، می بندد
آری برادر
اینچین حکم شده است
که سنگینی صخره خم شده بر پشتم
و کفتارک بیمار و ماه زده ای
بر در خانه من دیوانه وار می خندد
و طنینت هم چنان
از درون دخمه ها
در انبوه نوازش های شلاقی
وبه زیر بند و بردگی های زمان
بر عمق ذهنم ،
بی درنگ می لرزد
آری برادر ٬ اینچنین است...
م.ح
شرمم آمد ز همه زاهد بیگانه پرست
کاین همه درد ز جهالت به خیالم بنشست
آتشی از دل و جانم به بیابان فکنم
تا که شاید به وجودش غنچه ای تازه برست
راز پنهان چگونه به تو فریاد کنم
نغمه های من و دل را چه راهی به کرست
در کنارم کلامی ز بهشت است و ریا
واعظی پند کند بر من دیوانه و مست
التهابم نگرند و می دوند در پی آب
آب در چشم بریز آتش ما رفته ز دست
روضه می خواند شبی کز می و عیش دوری جو
بس کن این موعظه فقر جام عشرت بشکست
م.ح
بس کن تپش هایت را
این تپش های ممتد و کش دار وتهی
وین هیاهو و جنبش بیهوده خود را بس کن
درنگ کن
تامل کن ، تامل...
بیقرار از چه تبی هستی باز؟!
در پی چه می دوی سرگردان؟
سیراب ز کدام می
اینچنین بدمستی؟
در گوهر تن گو
چه کردی پنهان
ز کلامی ، باری
و بسا ناگفته طنینی
- ز سکوت یک راز -
نشنیدم باز گو!...
از همان
گنج مدفون درون
و ز مروارید پنهانی جان
برق نورش همگان را مفتون
برسان سود سیاهی بر ما...
بس کن آخر ،
لحظه ای باز بایست
بس کن این جبش پی در پی و پوچ
لحظه ای باز بایست
و نفس تازه کن از بوی نسیمی سر خوش
و تهی کن خود را
از غبار و دود و خاکسترها
پر شو از فضای سرشار خلأ
و رها کن خود را
در سراچشمه این روح اثیر
بس کن این گام؛
ابن تپش های کج آکند و مریض
نشد آخر
تنت از سیلابه های خون سیر
فارغ از درد
بر فراز کوه رهایی
جنبشت آغاز کن
در کنار غنچه ای
رویشت از سر باز گیر
و دهانت
به هنگام شکفتن
دهانت باز کن
تا که شاید ،
شب پری مست بیاید از دور
سرگشته و حیران
به بیابان غریب و پرخار
خسته از مشقتی جان فرسا
دردها در تو بیابد درمان
وبجوید ز دیار آشنا
از تو نشان
و پیاله پر کند
از شهد میگونه تو ٬
و تنش را بشوید به میانت ز غبار...
همچنان مست و خمار
ره کاشانه بگیرد از سر...
به دمی باز بشنو...
این نوای تلخ توست
که دیربازیست زده است
گوش های شنوای همگان
و اکنون ٬
چون فروبرده فغان های خموش
و صدای وز وز این مگسان شبگرد
وآوازهای بوف پیر و وراج
و ماسیده پاسخکان مرغکی حق ٬ حق گو
همه از چیرگی شب ٬ آماج
گوش هایم
یکایک می درد
بس کن تپش هایت را
این تپش های چون
چرخش گردون و گذارهای زمان
ممتد و پوچ وکش دار
ورها کن هستی ات از تکرار
لحظه ای باز بایست
تامل کن ، تامل...
م.ح
همگنان خفته و شب
رو تباهی و فریب
و زمین بس خفه و بیمار است
آسمان
دم کرده و بی ابر و تهی
در گوشه ای از نقش و نگارهای قیرگونه آن
ماه،
آن درویش شب گرد و ملول
چوبدستی کهنه
تکیه گاهش بر دست
سر به زیر و چشم بر
ناکجایی دوخته
غم پنهانی او
در میان دیده
همچنان لبریز است و صبور
کوله باریست
ز فانوس های نیم سوز و شکسته بر پشت
خسته از آنچه ز هست و نیستش
درپس پوسیده ردای مشکین فامش کز کرده
همگنان خفته و شب چیره به شهر
واژه ها
همه آماسند و ماسیده
مهر و مومیست
بر گوش و دهان و دیدگان دگران
و چهره هاشان نهفته
درپس صورتکی پارینه
صورتکها
گه نموری و گاهی خندان
در هراسند و گذار
غوغاییست
از نیاز و عقدکگان بی پاسخ
آشکارا و خموش
همچون عطشی
بر لب گم گشته موج سرگردانی
غریق و محروم !
در چشمش
می درخشد برق آب و
زخم چرکین عطش در سینه
همگنان خفته و مرغ کوکوخوانی
بر فراز درخت کهنسال پشت سرا ،
نغمه هایش تکرار می کرد:
که کو، کو، کو، کو...
به دنبال چه می گردی ، کو؟
واژه آماس است و ماسیده
وغم نان ،
غمیست دیرینه...
م.ح
ای شام گذر کن ، بر من و این خانه گذر کن
جانم به لب آمد ز بیگانه حذر کن
نیست از من و تو یاد ، در غوغای فراموش
خود چون دگران،
نسیان شو و دل را بی خبر کن
دستی ز فلک آر سوی سرو بی جان
نیست تاب زمستان
در بهت بیابان
آزاده دهر را ، از ریشه تبر کن
پوسید کلام و خشکید زبانم
گر خون بفشانم
از چشم چه حاصل ؟
ای شام تباهی
این چرخ کبود را
تو نیز بی ثمر کن
خورشید به کف توست به سیاه چاله تقدیر
بر دار کشیدی سحر ، امید به زنجیر
نوریست به جانم ز داغ مهر و امید
اینک تو بدین آتش خاموش نظر کن
گر خانه دل را به ویرانه نهادی
شمعی به خاکستر غریبانه نهادی
در هلهله شوق
در زمزمه عشق
جان از غم خویشتن ، دمی وا نرهاندی
نیست از تو گلایه
حال غرق پریشانی و دل زیر و زبر کن
خفتند که عالم ، خروشم بشنیدی:
کاین خسته و بیمار بر خواب ندیدی
ای خصم تو خنجر بر این زخم روا دار
چون دشنه ز بیداری و تو مرگ سپر کن ...
م.ح
دو پای تردیدم
نگاه های اندوه وار بر تو
ولی نیست دیگر آن آشنای عزیز
میان دستانت
دگر جایی از دستان خویش نمی یابم
چه امیدی چه خیالی
چه واهمه تلخ و خواب غم باری
به چشم خیس می نگرم بر گذشته ها
که هر کدام در دلم چو لحظه ای جاری
و در دلت افسوس
آسمان بی ابر ، یاد من خالی ....
م.ح