تبليغاتX
شب نوشت های یک دیوانه
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار ... دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمیزند
 

امشب به بیراهه ها سفر خواهم کرد

و در دوردست

صدای پای گله سگها  را می شنوم

که میان غوغای سکوت

گم  خواهد شد

من تو را به همگان ترجیح می دهم

و تو همگان را به من

دریغ که میدانم

قلب و ذهن همگان

از دروغ سرشار است

و تو نیز میدانی

که راست می گویم

حال آنکه

پلیدی دروغ دیگران را

ز عصمت سخنانم

دوست تر می داری

چه ابا ست از تو کنون

ای منکر حقیقت

در ورای  ترس و جنون

ز گریز به عشق و راستی؟

آن زمانی که قلوب همگان

از دروغ و وحشت پر شده است

خلوتم را دوست تر می دارم

از کنارهم بودنهای سگان

 

امشب

در میان سکوت بیراهه

غم  با من نجوا می کند

با من می گرید

و سرانجام آرام می گیرد

 

 

م.ح

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر 1388ساعت 21:30  توسط متین  | 

 

زین جور چو بیمرد آدمی جای شگفت نیست

گویاست

 چشم بیداری خویشتن بگشا

روی ظلمی بیشین

وقت خاموشی نیست

پاره کن در آسمان

بیشمارانی ز بغض دیرین

موعد آن است حال 

ابر های کهنگی را به فریاد رهایی بدریم

و بباریم

تا که زنگار بشوییم

           ز  سیمای خزان 

 وبشارت ها را جار زنیم:

       "سبزی و نور بهار نزدیک است

اندکی بیش نباشد مکر شب ها پایدار"

خانه من چو بسوخت

نور آن مامن و روشنگر راه

زنگ ناقوس بهر خواب و  بیدار

 

باز آ از سفر دور به نرم بستر خواب

تا که بینی روی سنگفرش خیابان ، پاره های مهتاب

یا گذر کن بر سر کوی و دیار

باز بین در تب و تاب

خون حق خواهان را

اشک هم کیشان را

نقش بیداد قرون

و کنون پیکره شامگه ویران را

سرسرای ضحاک

غرق غوغای دلیران وطن

علم  کاوه  دوران ،  به زمین باز منه

تا که تصویر ز آزادی و نور  

حک کنیم بر تن خاک

پیش از آنکه ناچار

چاره گردیم

         بهر اهریمن و دوش ضحاک

 

 م.ح

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 2:47  توسط متین  | 

 

صدایی در پس شب ها

همی پی در پی آید در میان جان

صدای بانگی مبهم جار می زد

              از ورای تیرگی ها بی امان هر دم

به گرد او      

غرابان ، سحر و جادو وان

خروشش بی امان در گوش

چو آواز سگی ولگرد و خود شیفته

از این غوغای مبهم پوش

نمی دانم که کیست این ناشناس وحشت آفرین در دل

که می آید به بیگانه

و یا شاید

     میان عقل و دین و انسانهاست دیوانه

مرا آیا بود راه نجاتی حال از چنگش

سرایم هست در آستان هجوم ناگزیر او

بود راهی

که این رو به زوال خانه

گریزد دیگر از تاراج این بیمار

همه جانم

همه آمال و ایمانم

وطن ، رویای ویرانم

به زیر نعره های مرگ می لرزد

دلم ترسد

بود آیا

رهایی از میان شام تنهایی

کسی  یاری کند باری؟

همی از همگنان جویم

همه ظلمت نشینان دور و همسایه

 که آرند بهر فردای وطن یاری..

    

 م.ح

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 0:20  توسط متین  | 

 

غمی دارم میان سینه پنهان


که نیست آنرا  شنیدن گوش با کس


نمی دانم که این اندوه از چیست


ویا بیهوده ام غوغا

            چرا می خواند هر دم مرثیه از سر


غم من لیک می دانم که جاریست



از آن لحظه که عشق در تن دمیدند


و چون رنگی ز شب بر چشم دیدم


نمی دانم که رنگ شب چه رنگیست


ولی بهر غمم درمان ندیدند

 


غمی دارم میان سینه  پنهان


حضوری جانگداز،

            جانکاه ، پریشان


خروشی بی امان از شامگه دور


صدایی کهنه تر از باور نور


و یا شاید گریزان خاطری چند


ز کوشش ها ،

          رویاهای  ویران


غم رستن از این خاک کویری


و یا هجرت ز زندان و اسیری

 


غمی دارم ،

       توان در واژه ام  نیست


غم من لیک می دانم که جاریست

 

 

 

 

 

م.ح

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 1:15  توسط متین  | 

 

در خمیده کلبه ای توخالی

می نشیند مردی

زیر نور مهتاب

چهره اش سرد و چروکیده چو شب

نیست رنگی از خواب

 

در پس قاب نحیف یادها

دردها جان فرساست

 روی آن صندلی رو به زوال

نیست کس با او حال

 

می نیشند مردی

رو به سوی واژگانش بی شعر

در خفای آرزوها ٬ تاریک

از درونش جاری

قطره ای از دریا

گم شده در گذران این عمر

ره به سوی ناکجای فردا

 

اوج سرمای تموز

روی چوبین پایه های کرسی

همه پوسیده ز عهد دیروز

خانه اش

        مامن موران و سگان

قریه اش ،

      آن رگ امید حیاتش از خاک

زیر دستان تباهی ، ویران

اوج وحشیگری باد و سپهر

می نشیند مردی

زیر تردید سکوتی مطلق

پشت  دیوار امید

    پر ز چوب خط هایش

                     بیشمارانی  ترک خورده ز دور 

 

 

 

می شناسم مردی

ناشناسست همگنان را شاید

از کنارش در گذارند همه چشمان تهی

چه بسا

طعنه کودک شوخیست

       و تفریح تمام مردمان غربت

یا که در همهمه ای

        نارسایان شیونیست تکراری

شاید آن مرد فرورفته به اعماق جنون

یا سکوتیست ،

      اشک ها در دل چاهی جاری

نوبهاریست در شبیخون خزان

ناشناسی ، آشناتر ز همه آدمیان

 

می شناسم مردی

آنکه در قریه ظلمت خیزی

کورسوی کلبه اش را

می توان دید آسان

 

هر که باشد اما

یاد دارم  او را..

 

 

 

 

 

م.ح

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388ساعت 0:56  توسط متین  | 

 

بارورم نیست تو را در این حال

تو همان  طفل نمای دیروز

و خود نمای امروز

ظاهرت

دلفریبنده نقابی ز پریان خیال

و پلیدانه تر از دیو سیاه هفت خوان

    سیرتت مرده  و جولنگه باد

یا که سرخ گون  سیبی

   از درونش طعمه کرم شکمباره ای از عهد فساد

 من که دیدم رویت

آن زمانی که هنوز

گرگ و میشی از صبح

می درخشید شبنمی را زیر تردید نگاه

آری من چهره پتیاره و ساحرصفتت را دیدم

و ز دل خندیدم

و در این حیرانی

  دم به دم ، از همه آدمیان پرسیدم

که چگونه

به کدام روز تو این دام نشاندی در چشم

شاید او ورد نهان کرده به پستوی شرارت هایت

یا که معجون غنی از نم صبح    

 خون انسان و نفس های حیات

         ذره ای اشک زلال مهتاب

دم فریاد و  بریده آهی ،

                      دامی از مرگ و نقلای  نجات

همه را

     در مالی خولیایی رخ خویش مالیدی

اشک مهتاب دیدی

روزنه های حیات آدمی  پوسیدی

و به خود بالیدی

یا که شاید

   سر پرنیان رویا ها را

ملک نور و بهار

         زیر چنگال خزان دزدیدی

  و به گرد میدان

             خوش ز تاراج زمان رقصیدی

 

باورم نیست تو را در این حال

روی بیمارصفت و مغرورت

و  چنین رنگ و ریا

          همه دسترنج چپاولگریت

ورد دوران ، طوق جادوگریت

غارت شوق ؛

        آرزوی طفلکانی از پیش

 

شاید آن روزکه ستاند ز دستانت باز 

شه اندوه زده  از غم معشوقه خویش

خشم و طوفان بلا

و هوار نوبهاری برپا

 

یا در آشوب

             لابه لای گه و بیگاه هیاهویی که

همه عالم

همه چشمان خمار

در گریز روشنی و شب تار

 به طلسم و جادوان  بر بستی

هیچ نمی دانستی

و ز شرمگین وجودت  نمی پرسیدی

مردی در خاطره صبح

گذران گرگ و میشی

ره ز شب گم کرده

عمر را در بر تقریر سگان سر کرده

  دیده از خواب تهی

         آشنا ی مکر دیوان  و چنین تشویشی

روی ساحرگون ات

      تا غروب سحر و صبحدم از برکرده

                  

 

 

 م.ح

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 3:38  توسط متین  |